درسهای الهیات شفا 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣١٠
که علم و آگاهی ریشهاش حضور است ، و جهل و ناآگاهی ریشهاش غیبت است . آن وقت این بحث روی اشیاء و اجزاء نمیآید ، روی کل میآید . به این معنا که اصلا کل نشأه طبیعت ، نشأه ناآگاهی است . یعنی اجسام که دارای ابعاد هستند و سه بعد معروف را دارند ، و دارای حرکت هستند ، یعنی بعد دیگری و امتداد دیگری به تبع حرکت قطعیه پیدا میکنند ، به معنی جدائی هستند ، جدائی به همین معنا . اگر میگویند عالم طبیعت ، عالم نور نیست و عالم ظلمت است ، مقصودشان از ظلمت همین عدم آگاهی است . و مقصودشان از نور ، آگاهی است . اگر میگویند ظلمت است ، یعنی طبیعت از آن جهت که طبیعت است مساوی با بیخبری است ، مساوی با تاریکی است . و اگر کسی بگوید چطور وجود مساوی با تاریکی شده ، مساوی با بیخبری شده ، میگویند این وجود آمیخته با عدم است ، وجود محض نیست ، ضعیفترین مرحله عالم هستی است . همین عالم طبیعت با همه عظمتی که دارد ، نسبت به عوالم دیگر ، ضعیف ترین عالم هستی است ، در صفالنعال عوالم هستی قرار گرفته است . یعنی آنجا است که نور وجود که از افق اعلی نزول پیدا کرده ، به آخرین حد خود رسیده است ، در آنجا نور هستی آنچنان ضعیف است که آمیخته با عدم شده است . یعنی وجود آن قدر ضعیف است که آمیخته با عدم است . از این جهت است که به آن عالم ظلمت یا عالم وحشت یا عالم جهل یا عالم بیخبری و ناآگاهی میگوئیم . البته باز از همین جا قوس صعودی و سیر صعودی شروع میشود ، ق وس صعودی در خود طبیعت شروع میشود . حیات که در طبیعت پیدا میشود ، این خودش قوس صعودی است که طبیعت پیدا کرده است ، و هر چه که به طرف جلو میآید و به طرف بالا میآید ، تا آن مقداری که ما میشناسیم به مرحله انسان میر سد . یعنی دو مرتبه به سوی نور و به سوی طرد عدم بیشتر و طرد غیبت پیش میرود ، و به صورت جمعیت درمیآید . پس اگر این جهت نبود ، باید تمام موجودات عالم خود آگاه باشند . برای