درسهای الهیات شفا 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٣٧
استاد : همان که عرض کردم در واقع [ همین بود ] . . . . آنچنان وحدتی که ما برای موجودات مجرد بیان میکنیم ، ماده آن را ندارد . - : به این ترتیب دیگر چیزی نیست که مورد خودآگاهی قرار بگیرد . استاد : خود ، در امور مادی ، به آن شکل که عرض کردم ، همین است که در آنجا خود با ناخود چنان به یکدیگر آمیخته است که مرزی میان آنها نیست . - : پس این لفظ " خود " را در [ موجودات مادی ] نمیشود بکار برد ، یعنی همیشه باید به صورت سوم شخص باشد . استاد : نه ، نفس به آن معنائی که عرب میگوید مانعی ندارد . همین " خود " ی که با " ناخود " آمیخته است ، گاهی ، مثل وجود ، مسامحه از مادیات نفی میشود . شاید افلاطون هم که مکرر وجود را از مادیات نفی کرده ، منظورش همین بوده که خواسته نوعی وجود را از مادیات نفی کند ، نه اینکه بگوید اساسا عالم ماده وجود ندارد . اگر " خود " را هم بخواهیم نفی کنیم ، به آن معنا درست است . ولی به این معنا که اصلا " خود " را به کلی نفی کنیم ، نمیشود . - : منکر نمیگوید که آنها عدم هستند . ولی میگوید این لفظ " خود " را وقتی میتوانیم بکار ببریم که آگاهی باشد . آنها را فقط میگوئیم هست . استاد : مگر آنکه شما بیائید از لفظ " خود " اصطلاح خاصی را منظور کنید . - : [ در مورد ماده ] ، فقط بگوئیم ماده هست . استاد : هستی مساوی با " خود " است . - : یعنی اگر هستی اصلا شعور هم نداشته باشد ، باز مساوی با خود است ؟ استاد : همانطور که میگوئیم هستی هست ، " خود " هم هست . منتها وقتی میگوئیم ماده هست ، نوعی از هستی را به آن نسبت دادهایم که آمیخته با نیستی است . و قهرا خودی هم که به آن نسبت میدهیم آمیخته با ناخود است . سؤال : در وراء این ترکیبها ، ما نوعی وحدت قائل نیستیم ؟ آیا به مرکب هم نمیگوئیم وحدت دارد ؟ پس آنجا " خود " ترکیبی است ؟