درسهای الهیات شفا 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣١٣
اگر یک شیء حرکت کرد و متحرک شد ، نمیتواند متحرک لداته باشد . یعنی همان ذاتی که حرکت را قبول میکند نمیتواند محرک باشد . البته باز اینجا هم این حرف را نمیگویند که محرک باید وجود جداگانهای از متحرک داشته باشد . نه ، ممکن است که محرک و متحرک در وجود با همدیگر متحد باشند ، ولی در عین حال که متحد هستند دو حیثیت باید داشته باشند مثلا ممکن است که یک شیء دارای قوهای باشد که به اعتبار آن قوه محرک باشد ، و به اعتبار اندام خودش متحرک باشد . این مانعی ندارد . مثلا یک سنگی که از بالا در حال افتادن است، به عقیده این فلاسفه، هم محرک است و هم متحرک. طبیعتی که در این سنگ هست ، قوهای که در این سنگ هست ، صورت جسمیه سنگ را به حرکت درمیآورد . یعنی اینجا نیز دو چیز است . در این جور موارد انسان فکر میکند که همیشه دو طرف اضافه متغایر است . و بسا هست که بعدا انسان فکر میکند که هر جا دو اضافه مختلف بخواهد باشد ، باید که آن دو طرف اضافه متغایر باشند . از جمله مثلا در عالم و معلوم . فکر میکند که باید یک ذات عالم باشد و ذات دیگری معلوم . یا یک شیء از یک حیث و به وسیله یک قوه عالم باشد ، و خودش از حیث دیگر معلوم باشد . ولی مطلب این جور نیست . صرف اضافه اقتضای مغایرت ندارد . هر جا مغایرت است به دلیل دیگری مغایرت است . ما این مطلب را قبل از این که در مورد ذات واجبالوجود بحث کنیم ، در مورد انسان بحث میکنیم . ببینیم در انسان علم و عالم و معلوم یکی است یا نیست . مقصود در علم انسان به ذات خودش است ، در آگاهی انسان به ذات خود . اگر در این مورد خوب توجه کنید مطلب خیلی زود روشن میشود . ما باید یک خورده بیشتر روی آن بحث کنیم .