درسهای الهیات شفا 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٣
است ، مجموع ماده و صورت هوا را بوجود میآورد . بعد این ماده صورت خود را که صورت هوائی باشد رها میکند و صورت دیگری را که صورت آبی باشد میپذیرد . پس وقتی که هوا تبدیل به آب شد یک جزئش که صورت باشد معدوم شده وجزء دیگرش که مادهاش باشد باقی مانده است . اینست که میگوئیم جوهر اول در دوم باقی است ، اما جزء جوهر اول، نه تمام آن جوهر. صبی که به رجل تبدیل میشود ، تمام جوهر صبی در رجل باقی است و اختلافشان فقط در اعراض است . آب که به هوا تبدیل میشود یا هوا که به آب تبدیل میشود ، جزئی از جوهر اولی در دومی باقی است و جزء دیگر از بین رفته است . منظور ما از تعبیر " کون شیء من شیء " این دو منظور و مقصود است ، نه آن مقصود اول که هیچ جزئی از جوهر اول در دوم نباشد . مثلا در " کون الا بن من الاب " چنین نیست که مادهای صورتپدر را پذیرفته و بعد صورت پدر معدوم شود و همان ماده صورت دیگری که صورت فرزند باشد را بپذیرد . نه ، بلکه قسمتی از ترشحات وجود پدر که مقوم وجود او نیست و بودن یا نبودنش در هستی شخصی او تأثیری ندارد ماده وجود دوم واقع شده است . ( در " کون الثمره من الشجره " نیز چنین است ) . درخت ماده و صورت خود را حفظ میکند ، فقط قسمتی از موادی که مقوم وجودش نیست تبدیل به میوه شده است . پس میوه نه همه درخت است و نه جزء درخت به این معنا که ماده درخت باشد یا صورت آن . ماده و صورت درخت سرجای خودش است ، اما به اعتبار اینکه چیزی که از نظر ماهیت جزء فضولات درخت شمرده میشود ، از درخت ابراز شده و به میوه تبدیل شده ، میگوئیم این میوه از آن درخت است . مقصود ما از " کون شیء من شیء " این معنا نیست . این مطالب برای تحریر محل نزاع است . و عرض کردیم که این بحث برای اینست که روشن کنند مقصود ارسطو از آن جمله چیزی غیر از اینها نبوده که مورد ایراد قرار گیرد . در واقع این مطالب توجیهی است برای حرفهائی که بعدها از