درسهای الهیات شفا 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٥٧
معمولا بحث علم را اینها در چند جا مطرح میکنند : یکی درباب مقولات به
همان ترتیبی که عرض کردم . دیگری درباب وجود ذهنی ، که البته این بحث
در زمان بوعلی به این شکل مطرح نبوده است . یکی هم درباب اتحاد عاقل و
معقول ، مسأله اتحاد عاقل و معقول مسألهای قدیمی بوده و میگویند که
فورفوریوس اسکندرانی قائل به اتحاد عاقل و معقول بوده ، ولی کسانی مثل
ابن سینا این را رد میکردند . اما بعد از او باز دیگران آمدهاند و آن را
قبول کردهاند . درباب علم باری ، یعنی همین بابی که الان محل بحث ما
است به تناسب مساله علم را طرح میکنند . در این ابواب کم کم مسأله به
اینجا رسیده است که اصلا علم را ما نباید مانند یک پدیده بشناسیم .
پدیده تعبیری است که ما میکنیم . به تعبیر خود آنها ، مثلا ملاصدرا ، علم
را نباید داخل در هیچ مقولهای بدانیم . و همانطور که عرض کردیم خود
ملاصدرا هم ، درباب مقولات ، علم را مسامحه به همان ترتیب قدما داخل در
مقوله کیف میشمارد ولی در ضمن میگوید که اما اینجا مطلب دیگری فوق این
مطلب هم هست . در نیم سطر یا یک سطر اشارهای میکند که درباب علم
مطلب بالاتری هست که در سطح این حرفها نیست ، اما در عین حال باز همان
حرف را به شکل آنها طرح میکند . در جای دیگر که میرسند کم کم تصریح
میکنند که علم داخل در هیچ مقولهای نیست ، نه داخل در مقوله جوهر و نه
داخل در اعراض ، و اساسا علم را نباید از مقولات شمرد [١] . آنوقت
چنین میگویند که علم
[١] سؤال : اینکه فرمودید علم از مقولات خارج است ، عقل هم باید از مقولات خارج باشد ، در حالیکه عقل خود از اقسام جوهر است . استاد : اینها که به مجردات عقل میگویند از باب این است که لفظی برای آن ندارند . و منظورشان از عقول آن اشیائی است که به خود آگاه هستند . این تعریف حقیقی آنها نیست ، بلکه یک مشخص وجودشان را بیان کردهاند . ماهیتشان بیان نشده ، بلکه ماهیتشان مجهول است برای انسان . انسان قادر نیست که ماهیت آنها را درک کند . پس اگر به آن موجودات عقل میگوئیم به این معنی است که >