درسهای الهیات شفا 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤٧
چنین تعبیراتی را بیاورند منظورشان این است . البته افرادی مثل فخر رازی و دوانی اگر آن نظر را داشته و آن حرف را زدهاند نخواستهاند چنین حرف بزنند که واجبالوجود یعنی موجودی که خود به خود وجود داده و خود خالق خود است ، نه ، میگویند که او بینیاز از خالق است ، بینیاز از این است که نسبت موجود شدن به او داده شود ، ولو اینکه بخواهیم این نسبت موجود کردن را به خود او بدهیم . این امر را قبول دارند . ولی بعد میآیند و این جور میگویند که چون نمیتوان گفت واجبالوجود آن است که خودش مقتضی وجود خودش است و خودش به خودش وجود میدهد ، پس به این معنا است که واجبالو جود چیزی است که بالذات موجود است ، یعنی از حاق ذاتش انتزاع میشود ، همانطور که زوجیت را از اثنین انتزاع میکنیم . مثلا عدد ده جفت است . جفت بودن عدد ده به این معنی نیست که عدد ده در ذات خودش میتواند جفت باشد و میتواند طاق باشد ، ولی جفت بودن را به او دادهاند و اعطا کردهاند بلکه به این معنی است که جفت بودن از حاق عدد ده انتزاع میشود . یعنی محال است که عدد ده باشد و جفت نباشد . محال است که عدد ده ، عدد ده باشد و جفت نباشد . یعنی این جفت بودن یک معنی است که از همان ذات ده انتزاع میشود . لازم نیست چیزی ضمیمه ده شود تا جفت بودن بر آن حمل شود . همان خود ذات ده بودن کافی است که این انتزاع بشود . از این جهت سخن درستی هم هست . میگویند درباب واجبالوجود هم این جور است که موجودیت برای او همان نسبت را دارد که جفت بودن برای عدد ده دارد . همانطور که ماهیت عدد ده برای انتزاع جفت بودن کافی است ، در واجبالوجود هم ، همان ماهیتی که البته برای ما مجهول الکنه است ، همان ذات برای انتزاع موجودیت کافی است . پس فرق بین ذات واجبالوجود و غیر ذات واجبالوجود این است که غیر ذات واجبالوجود ذاتی است که موجود بودن عارض بر او است . همانطور که مثلا اگر