درسهای الهیات شفا 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣٤
اگر درباب انسان کسی بپرسد که چرا " این " انسان شد و " آن " انسان شد ؟ در انسانیت که " هذا بودن " نیست ، انسانیت که عین " این " بودن نیست ، پس چرا انسان " این " شد ؟ اگر انسانیت عین " هذیت " میبود در هر جای دیگر هم باید همینطور میبود ، و لذا دیگر دو یا چند انسان وجود نداشت و همه یکی میشدند . هذیت که همان تشخص است غیر از انسانیت است. نسبت انسانیت با تشخص مثل نسبت جنس است به فصول. مثلا اگر لونیت حیثیتش عین حیثیت سفیدی بود ، آنوقت محال بود که لونیت غیر از سفیدی باشد . پس بناچار " هذیت " چیزی است و انسانیت چیز دیگر است . حال این سؤال پیش میآید که : لم صار الانسان هذا ؟ آیا لازمه ذات انسان است که " این " باشد ؟ میگوئیم : نه ، والا نمیشد که انسان " آن " بشود ، همیشه فقط " این " میبود . انسانیت لابشرط است از اینکه " این " باشد یا " آن " و به همین جهت میتواند هم این باشد و هم آن . این شدن یا آن شدن علت خارجی میخواهد . پس در مواردی که [ مفهوم ما ] دارای طبیعت کلی است ، آن طبیعت میتواند افراد متعدد داشته باشد ، ولی این فقط در ممکنات پیش میآید . اما درباب واجبالوجود ، هذیت ، یا عین وجوب وجود است ، یا لازمه آن ، که در هر دو صورت نمیشود که واجبالوجود فرد دیگری داشته باشد . و اگر نسبت به این و آن لابشرط باشد ، برای اینکه این شود یا آن شود نیازمند علت خارجی است ، و این خلف است ، چون دیگر واجب نخواهد بود . لذا تشخص در واجبالوجود عین ذات او است .