درسهای الهیات شفا 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٠
و شروع به تعریف آن کنید : یک وقت چنین تعریف میکنید که مغناطیس فلزی است که آهن را جذب میکند . این تعریف بر مغناطیس در دست شما صدق نمیکند ، زیرا در دست شما آهنی وجود ندارد که آن را جذب کند . یک وقت هست که میگوئید این مسامحه در تعبیر است که میگوئیم مغناطیس فلزی است که آهن را جذب میکند . [ در تعریف دقیق ] میگوئیم این فلز به حیثی است که اگر در جائی قرار بگیرد که در نزد یکی آن آهن باشد ، آهن را جذب میکند . پس نمیگوئیم این فلزی است که بالفعل آهن را جذب میکند . اگر چنین بگوئیم ، پس این مغناطیسی که الان در دست من است ، اساسا مغناطیس نیست ، چون آهنی وجود ندارد که آن را جذب کند . ولی تعریف مغناطیس چنین نیست که بالفعل آهن را جذب میکند . بلکه این فلز به نحوی است که اگر در جائی قرار بگیرد که در آنجا آهن وجود داشته باشد و آهن در نزدیکی آن باشد آهن را جذب میکند. این تعریف بر آهن در دست شما هم صادق است. درباب جوهر هم شما یک وقت میگوئید الموجود لافیالموضوع . موجودی که بالفعل در موضوع نباشد ، به این معنا یا خداوند موجودی است که بالفعل در موضوعی هست ، یا بالفعل در موضوعی نیست . اگر تعریف جوهر این جور باشد ، باید خود موجودیت هم در تعریف جوهر باشد . و حال آنکه در شرط هیچ جوهری نیست که موجود باشد . جوهر ماهیتی است که ممکن است موجود باشد و ممکن است معدوم باشد . مثلا مغناطیس جوهری است که اگر معدوم باشد باز هم تعریف مغناطیس برایش صادق است . مغناطیس جوهری است که اگر وجود داشته باشد و نزدیک آهن باشد آهن را به خود جذب میکند . تعریف جوهر این است که او ماهیتی و ذاتی است که آن ذات به نحوی است که اگر وجود پیدا کند در موضوع وجود پیدا میکند . پس شرط جوهر بودن این است که یک ذات و ماهیتی باشد که آن ذات و ماهیت اگر وجود پیدا کند . چنین است . پس آن موجودی که اصلا ذات و ماهیتی ندارد و " اگر " در او فرض نمیشود ، وجود