درسهای الهیات شفا 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨٨
است ، باز هم ذات را علیالاطلاق واجبالوجود میگیرند ، نه به شرط اینکه مقارن با شیئی باشد یا مقارن نباشد . اگر گفتیم ذات واجبالوجود ذات مجهولی است ، آن ذات مجهول را " الف " مینامیم . همان " الف " است که وجوب وجود دارد . آنجا هم نمیشود گفت اگر وجود با " الف " مقارن شود ، آن " الف " واجب بالذات است و اگر وجود مقارن نشود واجب بالذات نیست . معنای اینکه " الف " واجب بالذات است این است که عدم بر این " الف " محال است علی ای حال ، نه اینکه اگر وجود ضمیمهاش شد عدم بر او محال است . [ اگر چنین باشد با ممکنات یکی میشود . ] ممکنات هم همین جور هستند . هر ممکنی با این قید که وجود ضمیمهاش شود عدم بر او محال است . چون بعد از آنکه وجود ضمیمهاش ش د و در حالی که وجود ضمیمهاش هست ، عدم عارض نمیشود ، در غیر این صورت اجتماع نقیضین پیش میآید . پس به هر حال همینکه ثابت کردیم که وجوب وجود خودش حقیقت است ، به این معنا است که در واقع خود این وجوب وجود عین واجب بالذات است . در چنین صورتی نمیشود گفت ممکن بالذات است . و وقتی وجوب وجود خودش حقیقت است و خودش واجب است ، دیگر نمیتوانیم ماهیت را فرض کنیم . زیرا همینقدر که بخواهیم ماهیترا فرض کنیم ناچاریم رابطه این وجوب وجود را با این ماهیت در نظر بگیریم . و این رابطه یا لزومی است یا غیرلزومی . اگر غیر لزومی باشد آن دیگر ماهیت نمیشود ، مثل یک صفت است . و اگر رابطه لزومی شد ، این رابطه لزومی با وجوب وجود و با واجبالوجود بودن وجوب وجود منافات دارد . وقتی که نفس وجوب وجود واجبالوجود است ، دیگر نمیتوان گفت لازم است به فلان شیء تعلق داشته باشد . [ زیرا این لزوم به این معنی است که ] اگر تعلق نداشته باشد این واجبالوجود ، دیگر واجبالوجود نیست ، پس واجب بالذات نیست . در حالیکه واجب بالذات نمیتواند به چیزی مشروط باشد .