درسهای الهیات شفا 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨٤
را درک میکند . در مورد سایر علمهای حضوریش هم مطلب همینجور است . یک بچه درد را درک میکند ، اما این را درک نمیکند که درد را درک میکند . یعنی توجه ندارد که درد را درک میکند . بچه لذت میبرد و به خود لذت آگاه است . آن لذت عین آگاهی است . یعنی این جور نیست که وقتی لذت میبرد هیچ احساسی ندارد ، در این وقت یک نوع احساس دارد ، آن خودش یک احساس است . اما علم به این احساس و این لذت علم جداگانهای است . خود احساس علم است ، اما بچه علم به این احساس که علم به علم است را ندارد ، به این علم و احساسش توجه ندارد . تزلزلهائی که پیدا میشود در آن علم مرتبه دوم است . علم به خود سرجایش است و تکان نمیخورد . اما آنجا که میخواهد علم به علم پیدا کند آن خود یک علم حصولی است . این علم حصولی حقیقت " من " نیست ، این یک امر عارض " من " است . این علم است که ممکن است به شکلهای مختلفی پیدا شود . این علم به علم " من " است که ممکن است صور متعددی داشته باشد ، مثلا شخص خود را دو چیز پندارد . والا در خود علم ، علم و عالم یکی است . از بحث اصلی دور شدیم . آیا وجوب وجود خودش حقیقت است یا نیست ؟ ممکن است بگوئید . آنچه که حقیقت است واجب است ، نه وجوب . جواب این است که شکی نیست که آنچه حقیقت دارد واجب است ، ولی سخن در این است که واجب عین وجوب است ، مثل آنجا که عالم عین علم میباشد . واجب با لذات به این معنی است که ذاته عین وجوبالوجود . نظر دیگر این است که آنکه حقیقت دارد واجب است . یعنی واجب ذاتی است که دارای صفتی است و آن صفت نامش وجوب وجود است ، پس دو چیز است . اصلا بحث اینکه واجبالوجود ماهیت دارد یا ندارد همین است که وقتی به او واجبالوجود میگوئیم به این معنا است که آن ذات صفتی دارد غیر از خود ذات ، صفتش غیر از خودش است ، و آن صفت وجوب وجود است . واجبالوجود یعنی