درسهای الهیات شفا 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٨
بعد از بیان حقیقت بودن وجوب وجود شیخ شقوقی را طرح میکند . از کسانی که قائل به ماهیت برای واجبالوجود هستند میپرسد : شما که میگوئید وجوب به این ماهیت تعلق گرفته ، آیا یلزمه أن یتعلق بتلکالماهیه ؟ آیا باید به این ماهیت تعلق بگیرد به حیثی که اگر به ماهیت دیگری تعلق گرفت دیگر وجوبی نیست ؟ وقتی که وجوب وجود خودش حقیقت است و مناط قیام به ذات است ، آیا لازم است که به این ماهیت تعلق داشته باشد یا لازم نیست ؟ اگر لازم است به این ماهیت تعلق داشته باشد معنایش این است که این وجوب وجود وقتی وجوب وجود است که به این ماهیت تعلق گرفته باشد . والا اگر این وجوب وجود به ماهیت دیگر تعلق داشته باشد وجوب وجود نیست ، وجوب وجودش به این ماهیت مشروط میشود . ممکن است بگوئید این وجوبوجود در ذات خودش وجوب وجود است . و ربطی به این ماهیت ندارد ، چه این ماهیت باشد و چه نباشد واجبالوجود است . این شق دیگری است [ که به آن هم خواهیم پرداخت ] . پس شق اول میگوید محال است که واجبالوجود ملزم باشد که به این ماهیت تعلق داشته باشد ، زیرا اگر چنین باشد معنایش این است که اگر این وجوب وجود به این ماهیت تعلق نداشته باشد ، دیگر وجوب وجود نیست معنایش این است که این وجوب وجود در وجوب وجود خود مشروط به این ماهیت است ، وجوب وجود در وجوب وجود خود معلل به این ماهیت است . پس این دیگر وجوب وجود با لذات نیست ، وجوب وجود بالغیر است . و حال آنکه آن وجوب وجودی که برهان اثبات میکند وجوب وجود بالذات است . وجوب وجود بالذات یعنی وجوب وجودی که من حیث هو و با قطع نظر از هر چیزی وجوب وجود است . اما شق دوم که گفته شد وجوب وجود چه به این ماهیت تعلق بگیرد و چه تعلق نگیرد باز هم وجوب وجود است ، اگر چنین باشد معنایش این است که این ماهیت کانه ضمالحجر فی جنب انسان است ، مرتبه ذاتش [ بدون این ماهیت ] در وجوب وجود تحقق پیدا کرده ، این ماهیت هم امری است که به این ذات تعلقی