درسهای الهیات شفا 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٢
مربوط به عللی بدانیم که آن علل بالاخره منتهی به واجبالوجود میشوند . اما همین جا دلیلی نداریم که همه ممکنالوجودها در نظام علت و معلولی به یک واجب الوجود منتهی بشوند ، شاید به رشتهای از واجب الوجودها منتهی گردند ، مثل آنچه که بعضی از قائلین به ارباب انواع - به معنای قدیمیاش - میگفتند . مثلا ممکن است کسی معتقد باشد که نوع انسان و این افراد انسانی که در خارج هستند همه ممکنالوجودند و آثار و علائم امکان در آنها هست ، حادثند ، متغیرند ، فانی شوندهاند . بنابراین انسانها در یک نظام علت و معلولی منتهی میشوند به یک واجبالوجود که ربالانسان است . هر نوعی از حیوانات و هر نوعی از نباتات و هر نوعی از جمادات و هر نوعی از مرکبات عالم منتهی میشود به یک مبدأ جداگانه و مخصوص خود . برای عناصر هم هر کدام یک مبدأ جداگانه قائل شویم . برحسب فرض کسی میتواند که چنین فرضی را بکند . این است که مسأله توحید از مسأله واجبالوجود جدا است . یعنی اثبات واجبالوجود و لزوم و ضرورت انتهاء ممکنات به واجبالوجود یک مسأله است و وحدت واجبالوجود و تکثر نپذیرفتن او یک مسأله دیگر . این در فلسفه شیخ و امثال ایشان به این صورت است . اما در فلسفههای بعد از او که براساس اصالت وجود و وحدت تشکیکی وجود قرار دارند ، در آنجا دیگر مسأله اثبات واجبالوجود و وحدت واجبالوجود ، هر دو یکی است . یعنی در آنجا دیگر فرض تعدد نمیشود . همینقدر که اثبات واجبالوجود شود این اثبات موازن با اثبات وحدت آن میباشد . یعنی راه در فلسفه اصالت وجود نزدیکتر است . بخش دیگر از مباحث الهیات بالمعنیالاخص بحث در صفات واجبالوجود است ، که این بخش مباحث نسبتا مشکلی دارد . به این معنا که اثبات منتهی شدن عالم به واجبالوجود برای عقل سادهتر است از اثبات صفات .