درسهای الهیات شفا 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٦١
خود ، مثلا به این اطاق آگاه است ، یک خودی دارد و یک آگاهی به این اطاق که این آگاهی تعلق دارد به این خود . وقتی هم میگوئیم انسان خودآگاه است ، آنهم قهرا چنین میشود که انسان خودی دارد و یک آگاهی به آن خود . و این معنایش این است که عاقل ، آن خود است ، آگاه همان خود است . آگاهی چیست ؟ آگاهی خود نیست ، چیز دیگری است ، خود غیر از آگاهی است . آنکه مورد آگاهی است چیست ؟ آن آگاه شده از آن چیست ؟ آن هم خود است . البته خودشان این حسابها را نمیکنند که مسأله اینجوری است . آن وقت باید از آنها سؤال کرد که آیا " خود " آگاه شونده که غیر از آگاهی است با " خود " آگاه شده و آنکه آگاهی به آن تعلق گرفته یک چیز است یا دو چیز ؟ حالا اینجا را ممکن است که احیانا بگویند یک چیز است ، یعنی بگویند که عاقل و معقول یکی است . ولی عقل و آگاهی را با عاقل دو چیز میگیرند . در عین حال ممکن است کسی اشکال کند که حتی عاقل و معقول هم نمیتواند یکی باشد . چون عاقل یعنی تعقل کننده و معقول یعنی مورد تعقل واقع شده ، اینها باید دو چیز باشند ، یکی تعقل کننده و دیگر تعقل شده . مثل خورنده و خورده شده . آیا میشود که خورنده و خورده شده هر دو یک چیز باشد ؟ آکل و مأکول یکی باشد ؟ همانطور که اتحاد آکل و مأکول محال است ، اتحاد عاقل و معقول هم محال است . در مورد عمل خوردن ، خورنده یک چیز است ، خوردن چیز دیگری است ، و خورده شده هم چیز دیگری . خورنده انسان است ، خوردن عملی است که انسان انجام میدهد ، خورده شده هم مثلا سیب یا پرتقالی است که او دارد میخورد . ممکن است کسی بگوید که عاقل و معقول و عقل هم حتما باید سه چیز باشد ، یک موجود تعقل کننده باید باشد ، یک موجود تعقل شده ، و یک امر دیگری هم در این وسط باید وجود داشته باشد که همان عمل تعقل کردن است ، فعل تعقل کردن .