درسهای الهیات شفا 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٧
موجوده ، فان الناطق لیس شرطا یتعلق بهالحیوان فی أن له معنیالحیوان
وحقیقته ، بل فی أن یکون موجودا معینا . واذا کان المعنی العام هو نفس
واجبالوجود ، وکان الفصل یحتاج الیه فی أن یکون واجبالوجود موجودا ،
فقد دخل ماهو کالفصل فی ماهیة ماهو کالجنس ، والحال فیما یقع به اختلاف
غیر فصلی فی جمیع هذا ظاهر ، فبین أن وجوبالوجود لیس مشترکا فیه ،
فالاول لاشریک له ، واذهو بری عن کل ماده وعلائقها وعنالفساد ، و کلاهما شرط
مع مایقع تحتالتضاد ، فالاول لاضدله .
فقد وضح أن الاول لاجنس له ، ولا ماهیة له ، ولا کیفیةله ، ولا کمیة له ،
ولا أین له ، ولامتی له ، ولاندله ، ولا شریک له ، ولا ضدله ، تعالی وجل ،
وأنه لاحدله ، ولا برهان علیه ، بل هوالبرهان علی کل شیء ، بل هوانما علیه
الدلائل الواضحة ، وأنه اذا حققته فانما یوصف بعد الانیة بسلب المشابهات
عنه ، و بایجاب الاضافات کلها الیه ، فان کل شیء منه ولیس هو مشارکا
لما منه ، وهو مبدأ کل شیء ولیس هو شیئا منالاشیاء بعده .
واجبالوجود [١] ، لاندله ، یعنی لامثل له . و همینطور لاضدله . زیرا دو
ضد در جنس قریب مشترک هستند و در فصل مختلف . اما واجبالوجو د نه
جنس دارد و نه فصل ، پس ضد ندارد .
لاکیفیة له ، چون کیفیت عرض است و واجبالوجود عرض ندارد و چیزی
عارض او نمیشود . برهان در اصطلاح منطق استدلال به شیء است از راه علل آن
شیء ، که برهان لمی نامیده میشود . دلیل ، در اصطلاح ، استدلال به شیء است
از راه آثار و علائم شیء ، که برهان انی نامیده میشود . [ با این اصطلاح از
برهان و دلیل ، ] واجبالوجود برهان ندارد ، بلکه او برهان بر همه چیز
است . برای او دلائل واضحه ، که احیانا به دلیل ، برهان انی نیز میگویند
، وارد میشود .
[١] [ این قسمت تا آخر این فصل از روی دستنوشته شهید قندی تنظیم شده است ] .