درسهای الهیات شفا 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩١
آن جهت که واجبالوجود است به سبب چیز دیگری تحقق پیدا میکند . و این دیگر چه وجوب وجودی است که به شیئی غیر از خودش تحقق مییابد ؟ پس واجبالوجود ، واجبالوجود نیست . اصلا واجبالوجود آن است که به ذات خود واجبالوجود باشد ، نه به چیزی دیگر . همینقدر که به شیء دیگری واجب شد با وجوب بالذات منافات دارد . و این محال است اگر شما وجوب وجود را بطور مطلق اعتبار کنید و او را به وجود محضی که به این ماهیت ملحق میشود مقید نکنید . مقصود از وجود محض یعنی وجود مطلقی که در اینجا به این ماهیت ملحق میشود مقید نکنید . مقصود از وجود محض یعنی وجود مطلقی که در اینجا به این ماهیت ملحق شده و وجود خاص شده است . البته تعبیر وجود صرف در اینجا تقریبا یک تعبیر ناجوری است . ولی محشین سخن شیخ را همینطور تعبیر کردهاند و غیر از این هم توجیه ندارد . پس این در صورتی بود که آن را مطلق اعتبار کنیم . اما اگر [ وجوب وجود ] را در حالی اعتبار کنید که به این ماهیت ملحق شده است ، که عباره اخری از آن وجود صرف است ، پس این معنا اگر چه گاهی مقارن این ماهیت میشود ، یعنی طبیعتش چنین نیست ، که همیشه مقارن این ماهیتباشد ، این اشکال را پیش میآورد که خود آن ذات و ماهیت را دیگر نمیتوانیم واجبالوجود بدانیم ، زیرا این ماهیت به این شرط واجبالوجود است که مقارن این وجود بشود . در فرض اول اشکال در وجوب وجود پیش میآید و در فرض دوم در ماهیت . در صورتی که ما نه وجوب وجود را میتوانیم معلول غیر بدانیم و بگوئیم مطلق نیست و مشروط است و نه آن ماهیتی که ماهیت واجبالوجود است . همچنین نمیشود که واجبالوجود بطور مطلق عارض آن ماهیت باشد ، زیرا قبلا فرض کردیم که گاهی مقارن است و واجب نیست که همیشه عارض آن باشد . از جمله " ولیس هکذا . . . " شیخ مطلب دیگری را میگوید و به جواب سؤال مقدری میپردازد . آن سؤال مقدر این است که آیا این اشکال فقط در مورد واجب