درسهای الهیات شفا 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨٦
خودش دارا است ، و در این صورت این ماهیت در مرتبه صفات وجوب وجود قرار میگیرد . همانطور که ذات واجبالوجود در مرتبه ذات خودش واجبالوجود است . اعم از آن که خالق باشد یا نباشد ، وجوب وجود هم چنین میشود . اگر ما فرض کنیم که واجبالوجود خالق نیست باز هم در اینکه واجبالوجود است ، واجبالوجود است . خالق بودن صفتی است که زائد بر ذات واجبالوجود است . اگر ما بخواهیم این شق را انتخاب کنیم ، در واقع قبول کردهایم که واجبالوجود در مرتبه ذاتش ماهیتی نیست و این را که ماهیت اسم گذاشتهایم در واقع ماهیت نیست . زیرا ماهیت آن است که در مرتبه ذات باشد . رابطه وجود با ماهیت نمیتو اند چنین باشد که شیئی موجود باشد و ذاتش از وجودش متأخر باشد ، ذات یک شیء نمیتواند متأخر از وجودش باشد . ذات یک شیء به یک اعتبار بر وجودش تقدم دارد و به یک اعتبار در مرتبه وجودش است ، هر چه در مرتبه متأخر از وجود شیء باشد صفت آن است نه ذات . پس این شق را کنار میگذاریم و شق دیگر را بررسی میکنیم . شق دیگر این بود که لازم است که این وجوب وجود به این ماهیت تعلق بگیرد . ما روی این کلمه لازم است پافشاری میکنیم . اینکه گفته شده لازم است که وجوب وجود به این ماهیت تعلق بگیرد یعنی چه ؟ آیا یعنی این وجوب وجود ، وجوب وجود بودن خود و واجب الوجود بودن خود را مدیون این ماهیت است که اگر این ماهیت نباشد این وجوب وجود هم نیست و در واقع این واجبالوجود ، واجبالوجود نیست ؟ بعد از اینکه قبول کردیم که وجوب وجود خودش حقیقت است و چون حقیقت است خودش واجبالوجود است ، [ چگونه میتواند مشروط به ماهیت باشد ؟ ] اگر مشروط به تعلق گرفتن به این ماهیت باشد ، معنایش چنین میشود که اگر این ماهیت باشد این وجوب وجود ، وجوب وجود است ، و اگر نباشد ، نیست . وجوب وجود شرط نمیپذیرد . اگر شیئی شرط بپذیرد با امکان مساوی میشود . لازمه وجوب وجود رهائی از هر قید و هر شرطی است . این معنا ندارد که یک شیء