درسهای الهیات شفا 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٩
وجود خط ، وجود سطح ، وجود جسم ، وجود روح ، وجود این فلز ، وجود آن فلز، تا معنی داشته باشد که موجود باشد ، باید وجود شیء خاصی را بگوئیم ، ولی اگر بخواهیم وجود را بطور مطلق بگوئیم ، این وجود مطلق یک مفهوم انتزاعی است که نمیتواند وجود داشته باشد ، باید وجود یک شیء خاص باشد . کسانی مانند فخر رازی که برای خداوند هم قائل به ماهیت هستند ولی میگویند که این ماهیت مجهولالکنه است ، آنها نیز چنین طرز تفکری دارند ، میگویند که وجود مطلق تصور ندارد ، وجود شیء خاص قابل فرض است . در ذات واجبالوجود هم وجودش وجود شیء خاص است ، البته با اشیاء دیگر این تفاوت را دارد که اشیاء دیگر قابل تعریف میباشندولی واجبالوجود مجهولالکنه است ، ماهیتش مجهولالکنه است . برای بشر امکان ندارد که به کنه ماهیتش احاطه پیدا کند . و هر وجودی به هر حال باید وجود یک شیء باشد ، یعنی شیئیت او غیر از وجودش باشد . ولی در وجود مطلق چنین نمیشود . باید بتوانیم بگوئیم وجود " الف " ، وجود " ب " ، وجود " ج " تا موجود باشد . پس شیئیت یک چیز است و وجود چیز دیگر . این تقریبا بیان کسانی میشود که وجود مطلق را به این معنا نفی میکنند ، که حتی بعضی از الهیون نیز چنانکه گفتیم چنین تعبیری دارند . باز بعضی دیگر وجود مطلق را مساوی با نیستی میگیرند اما نه از باب اینکه باید به یک شیء و به یک ماهیت تعلق بگیرد تا از نیستی بیرون آید . آنها میگویند وجود مطلق در طبیعت معقول خودش گرایش به نیستی دارد ، که با نیستی یکی شود . وقتی که وجود مطلق با نیستی یکی شد ، از جمع و ترکیب این دو ، حقیقت بوجود میآید . حقیقت چیست ؟ شدن است . به قول اینها وجود مطلق که همان بودن است معنی ندارد که همین جوری وجود داشته باشد ، وقتی که با نیستی ترکیب شد ، یعنی بودن با نبودن با یکدیگر ترکیب شدند ، از ترکیب آنها یک حقیقت بوجود میآید که آن حقیقت شدن است . پس این نظریه هم در واقع منکر وجود مطلق است . ولی نمیگوید ک ه وجود مطلق باید به ماهیت تعلق بگیرد . تا قابل