درسهای الهیات شفا 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٢
چیستی مینامیم . و حیثیت دیگر حیثیتی است که آن را هستی مینامیم . و به همین دلیل ما درباره اشیائی که تعریفی از آنها داریم ( و ماهیتشان را میشناسیم ) شک میکنیم که آیا هست یا نیست . مثلا آیا ماده وجود دارد یا ندارد ؟ روح وجود دارد یا ندارد ؟ یعنی تعریفی از اشیاء داریم و بعد در مورد آن چیزی که تعریفش را داریم بحث میکنیم و میپرسیم که آیا آن شیء وجود دارد یا ندارد . ماهیت همان است که به منزله تعریف شیء است ، که گاهی وقتها موضوع برای هستی است و گاهی وقتها موضوع برای نیستی است . میگوئیم این شیء وجود دارد یا آن شیء وجود ندارد . هستی هم که مفهوم واضح و روشنی دارد . تصور " هست " و " نیست " در جملات " فلان شیء هست " یا " فلان شیء نیست " به اندازهای واضح و روشن است که هر بچهای هم آن را درک میکند . بلکه تمام قضاوتهائی که ذهن انسان درباره اشیاء دارد ، در واقع براساس هستی و نیستی است . و تمام قضایای فکری انسان براساس هستی و نیستی است . در میان اشیائی که در دنیا قائل بوجود آنها هستیم ، انواعی وجود دارد ، مثلا انواعی از حیوان وجود دارد : نوع انسان ، نوع اسب ، نوع سگ و انواع دیگر . اسب را نوعی غیر از نوع انسان میدانیم ، افراد انسان و اسب را افراد یک نوع نمیدانیم . ملاک اینکه اسب را یک نوع و انسان را نوع دیگر مینامیم چیست ؟ ملاک آن همان معنی است که برای اسب یک چیستی و ماهیت قائل هستیم و برای انسان ماهیت و چیستی دیگر . والا اگر چیستی هر دو یکی بود و در تعریف حیوانی که چهار دست و پا راه میرود همان را میگفتیم که در تعریف حیوانی که روی دوپا راه میرود میگوئیم ، دو نوع بودن آنها معنی نداشت ، دیگر انواع در عالم معنی نداشت ، و در نتیجه تبدل نوعی به نوع دیگر معنی نداشت . پس اگر از انواع سخن میگوئیم و تبدل انواع یا ثبات انواع را مطرح میکنیم [ براساس تفاوت ماهیات و چیستیها است ] . اینکه از کمیت یا کیفیت میگوئیم و یا از تبدیل کمیت به کیفیت میگوئیم ، خود دلالت میکند بر اینکه اموری که نام