درسهای الهیات شفا 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٢
یکی به همین دلیل که گفتیم در جمله قبل فرموده است . " « الذی لیس لصفته حد محدود » " که اثبات صفت میکند و صفت محدود را نفی میکند . پس آنچه در جمله بعد هم نفی شده صفت محدود است . بعلاوه این منطقی است در قرآن که بشر بطور کلی قادر نیست خدا را توصیف کند آنچنان که هست . توصیف بشر هیچ وقت خالی از محدودیت نیست ، این است معنی نفی صفات ، نفی صفاتی که انسان دارد توصیف میکند . آنکه انسان توصیف میکند در آن محدودیت هست ، آن باید منتفی بشود . حکما میخواهند نظر سوم را بیان کنند . و میخواهند با حفظ احدیت ذات و نفی هر گونه کثرتی در مرتبه ذات واجبالوجود ، حقیقت صفات واجبالوجود را اثبات کنند ، که آن صفات واقعا و بدون هیچ شائبه مجاز در ذات واجبالوجود هست . و این صفات در ممکنالوجود مستلزم کثرت است ولی در واجب مستلزم هیچ گونه کثرتی نیست . شیخ و حکمای امثال او سخنشان این است که این صفات در واجبالوجود نهایة برمیگردد به اضافات و یا سلبها ، در ممکنالوجود است که این صفات مستلزم کثرت میشود . هر سلبی در واجبالوجود باید سلب نقص باشد ، و هر سلب نقصی خود منشأ انتزاع یک صفت است که آن صفت حقیقة در آنجا صدق میکند بدون آنکه مستلزم کثرت باشد . یا اینکه آن صفت اضافه و نسبتی است . اضافه و نسبت نیز در واجبالوجود بلامانع است ، چون واجبالوجود هم به اشیاء اضافه پیدا میکند . مثل علیت و معلولیت و خالقیت و مخلوقیت که نسبتهائی هستند . اولیت هم خودش نسبتی است بدون اینکه هیچگونه تکثری در ذات واجبالوجود پیدا بشود . همین که میگوئیم هو واحد و ینتهی الیه وجود کل شیء و هو مقدم علی کلالاشیاء به معنی این است که هوالاول . یعنی لازم نیست که ما چیزی کنار واجبالوجود بگذاریم و به او چیزی علاوه کنیم تا اولیت بر او صدق کند . کونه واجبالوجود بذاته و کونه واحدا و کونه انتهاء کلالاشیاء وهو مصحح هذا المعنی