برگزيده تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٢ - جنبههاى آموزنده اين داستان
و به جايى رسيد كه دنيا را جاودان و مال و ثروت و حشمتش را ابدى پنداشت:
«و در حالى كه نسبت به خود ستمكار بود در باغ خويش گام نهاد، و (نگاهى به درختان سر سبز كه شاخههايش از سنگينى ميوه خم شده بود، و خوشههاى پر دانهاى كه به هر طرف مايل گشته بود انداخت و به زمزمه نهرى كه مىغريد و پيش مىرفت و درختان را مشروب مىكرد گوش فرا داد، و از روى غفلت و بىخبرى) گفت: من گمان نمىكنم هرگز اين باغ نابود شود» (وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ قالَ ما أَظُنُّ أَنْ تَبِيدَ هذِهِ أَبَداً).
(آيه ٣٦)- باز هم از اين فراتر رفت، و از آنجا كه جاودانى بودن اين جهان با قيام رستاخيز تضاد دارد به فكر انكار قيامت افتاد و گفت: «و باور نمىكنم قيامت بر پا گردد» (وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً).
اينها سخنانى است كه گروهى براى دلخوش كردن خود به هم بافتهاند.
سپس اضافه كرد: گيرم كه قيامتى در كار باشد، من با اين همه شخصيت و مقام «اگر به سراغ پروردگارم باز گردانده شوم (و قيامتى در كار باشد) جايگاهى بهتر از اينجا خواهم يافت» (وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلى رَبِّي لَأَجِدَنَّ خَيْراً مِنْها مُنْقَلَباً).
او در اين خيالات خام غوطهور بود و هر زمان سخنان نامربوط تازهاى بر نامربوطهاى گذشته مىافزود كه رفيق با ايمانش به سخن در آمد و گفتنيها را كه در آيات بعد مىخوانيم گفت.
(آيه ٣٧)- اين هم پاسخ مستضعفان! در اينجا ردّ بافتههاى بىاساس آن ثروتمند مغرور و از خود راضى را از زبان دوست مؤمنش مىشنويم: او كه تا آن موقع دم فرو بسته بود و به سخنان اين مرد سبك مغز گوش فرا مىداد تا هر چه در درون دارد برون ريزد، سپس يكجا پاسخ دهد، وارد گفتگو شد چنانكه آيه مىگويد: «دوست (با ايمان) وى- در حالى كه با او گفتگو مىكرد- گفت: آيا به خدايى كه تو را از خاك، و سپس از نطفه آفريد، و پس از آن تو را مرد كاملى قرار داد، كافر شدى» (قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ أَ كَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلًا).