ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥ - جاده مه آلود زنده مانى/ امروزِ بى فردا!
يوسفِ جان آدمى، در پيوند با عالم راز و خلوت شاعرانه، مخاطب وحى آسمانى و امين اسرار خداوندى مىشود؛ امّا در سرعت و ازدحام، افسردهحال و مغموم، طعمه شيطان و مخاطب الهام فجور و مفسده آن؛ تا دور مانده از آسمان و وامانده در زمين، در ندانم به كجايى، روى به ديار مردگان بگذارد.
طفل جان، در رَحم خلوت، از بند ناف تأمّل و تذكار، پرورده مىشود تا در سفر دراز زندگى، مستعدّ رزق آسمانى و نظر رحمانى شود؛ از عالم خاكى برهد و سوار بر ابر رحمت، ره به عالم انس و معرفت بيابد و پذيرفته بارگاه حضرت خداوندى شود و از غربت بدهد. چنان است كه زهدان هستى، در ازدحام ابتذال و هجمه مكر ليل و نهار، همه استعداد خود را براى پرورش مردان مرد از دست مىدهد.
در سير و سفر شتابناك، همه معنى از كجايى و به كجايى، از دست مىرود و آدمى، در فراموشى تمام از خود و در وضعيتى تعليقى، ميان گذشتهاى گم و آيندهاى گول، سرگردان مىماند؛ چون پر كاهى آويخته بر تندباد حوادث و هواجس. كاش در لحظهاى درنگ و در خلوتى ناب، از خود مىپرسيديم: به كجا چنين شتابان؟![١]
كاش از خود مىپرسيدند، در منتهااليه جاده مهآلود زنده مانى، آدمى را به سوى كدامين شهر رهنمون شدهاند؟! بر دروازههاى شهر ناكجاآباد!، كدامين انيس و مونس را ديدار خواهند كرد؟ و كدامين شاهد شيرين گفتار، درهاى خانه دوستى و مهر را بر آنان خواهد گشود؟
شهر ناكجاى مدرن را هيچ نسبتى با انس، مهر و دوستى نيست.
پرىرويى در ظاهر زيبا و در واقع، زشت و كريهمنظر است كه جانها را مىفرسايد و آدمى را از جستوجوى حقيقت باز مىدارد.
در پرسشى دردمندانه، از همه آنانى كه پيش از ما، قدم بر جاده شهر ناكجا گذارده و فرسنگها از ما پيشى گرفتند، بپرسيد:
به كدامين آرامش اثيرى رسيدند و كدامين يار دلنشين را ديدار كردند؟
شايد پيش از آنكه در شهوتى عطشناك و شتابى شهوتناك همه عمر گرانمايه از دست برود، خود را دريابيم.
فرزند آدمى، معنى بودن و رمق رفتن را از تعريفى روشن براى فردا وام مىستاند و بىاين تعريف از فردا، در خود درمىماند و در انفعال تمام، بر دو راهى مرگ و ابتذال، سادهترين راه را برمىگزيند: ابتذال.
ابتذال، تنسپردن به پستى است؛ خوارى و بىقدرى است؛ چيزى مثل غربت زدگى در ديارى دوردست! سنگ تيپاخورده كوى و برزن؛ ماندن در حاشيه زندگى؛ زنده مانى به جاى زندگانى.
ابتذال، تن سپردن به سقوط دهشتناك تا منتهىاليه اولئك كالانعام است، بل هم اضلّ.
والسّلام
سردبير
پىنوشتها:
[١]. شريف الرضى، محمد بن حسين، نهج البلاغة (للصبحى صالح)- قم، چاپ: اول، ١٤١٤ ق. ص ٤٧٨.
[٢]. برگرفته از قطعه شعر زيبايى از استاد محمّدرضا شفيعى كدكنى.