ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤ - جاده مه آلود زنده مانى/ امروزِ بى فردا!
جاده مه آلود زنده مانى/ امروزِ بى فردا!
سردبير
وَ قَالَ اميرالمؤمنين (ع):
«الْغِنَى فِى الْغُرْبَةِ وَطَنٌ وَ الْفَقْرُ فِى الْوَطَنِ غُرْبَة؛[١]
ثروت در غربت، وطن و تهىدستى در وطن، غربت است.»
شايد شما هم مثل من، بارها از برخى مردم شنيده باشيد كه سواد و دانش درس خواندهها و كلاس ششمىهاى قديم، بيشتر از ديپلمهها و ليسانسيههاى عصر جديد است و گاهى آن را مثل پتك بر سر ديگران مىكوبند.
خدا رحمت كند! در دانشگاه، استاد سالخوردهاى داشتم كه گاه و بيگاه، هنر و علم مردان نامور عهد گذشته را به روى ما مىآورد، گفت:
قديمها، برخى از مردان، به پشتى تكيه مىزدند و يك دور تفسير قرآن، مثل «كشف الاسرار» مىنوشتند و بلند مىشدند. اين روزها، هر كس بتواند از روى اين تفاسير بخواند، به او مدرك دكتراى ادبيات مىدهند ...
اين موضوع تنها شامل ما نيست، امروزه روز، در «انگلستان» هم كمتر كسى را مىشود يافت كه بتواند نسخههاى اصلى و متون ادبى گذشتگان، همچون آثار شكسپير را بخواند و بفهمد.
سير نزولى از كيفيت به كمّيت، از حقيقت به واقعيت و از ژرفانديشى به سادهانديشى و بلاهت را در بسيارى از ساحات حيات آدمى بر كره خاك، به ويژه در عصر حاضر مىتوان مشاهده كرد. گويى، همه ما، كم و بيش، به دريايى تبديل شدهايم؛ به عمق يك انگشت؛ بهرغم فراهم آمدن بسيارى از اسباب و وسايل كسب دانش و رفاه.
فوران اطّلاعات از آسمان و زمين و غوغاى آنچه كه بر آن، نام پيشرفت گذارده شده، همه مجال تأمّل، خلوتگزينى و تفكّر را از آدمى ربوده است؛ حتّى معنى بودن و زندگى را.
شتاب دهشتناك، روزى انسان معاصر در عصر حاضر شد تا با سرعت از رويه حيات بگذرد و بىتأمّل و تفكّر، همه سرمايههاى وجودى را از دست بدهد. نداند كيست و به كجاست.
عجيبتر، عارض شدن شهوتِ «سرعت افزونتر» بر جان آدمى است. هر روز سريعتر از ديروز، مثل فستفود، اينترنت، هواپيما و ...
آنكه در ميان اينهمه شتاب گم مىشود، آدمى است، گويى از خود مىگريزد؛ روى به ناكجا! و آنچه در اين غوغا مدفون مىشود، حقيقت آدمى است؛ عقبگردى دهشتناك تا منتهىاليه «كَالْأَنْعامِبَلْ هُمْ أَضَلُّ.»
بيچاره آدمى كه هر روز، بيش از ديروز بر حيرانىاش افزوده مىشود؛ هر روز افسردهتر از ديروز؛ هر روز مشغولتر از ديروز؛ هر روز غافلتر از ديروز؛ در ازدحام ماشينها. گويى هوا، هر روز سرد و سردتر و آسمان تيره و تيرهتر مىگردد.
عجيبتر آنكه، نام اينهمه را پيشرفت مىگذارد و ما به ازاء دريافت آن، چونان كودكى نابخرد، همه دارايىهاى خويش را مىبخشد. كاش! يك بار ديگر، حافظ لسانالغيب بر ما بانگ مىزد:
|
هرآنكه گنج قناعت به گنج دنيا داد |
فروخت يوسف مصرى به كمترين ثمنى |