ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢١ - امتحان سوم صبر براى باقى ماندن اسلام
[حضرت رسول] در بيمارىاى كه به رحلتشان انجاميد، امر فرمود كه لشكرى كه در تحت امارت اسامة بن زيد قرار داده بود، به طرف مقصد حركت نمايند و هيچيك از قبايل عرب، اوس، خزرج و ساير مردمانى كه خوف نقض عهد و مخالفت با من، در آنان بود و هيچيك از آنان كه با من دشمنى داشتند كه پدر يا برادر يا خويشان آنان را به قتل رسانده بودم، باقى نگذاشت؛ مگر اينكه همه را در «سپاه اسامه» قرار داد و همچنين مهاجران و انصار و ساير مسلمانان و مؤلفة القلوب[١] و منافقان را، همگى در آن سپاه قرار داد تا اينكه راه براى من صاف باشد و از احدى، چيزى بر خلاف من صادر نگردد تا جايى كه آخرين كلام آن حضرت راجع به امر امّت اين بود كه سپاه اسامه را فرمان بريد و احدى از آن تخلّف نورزد و در اين كار، بسيار تأكيد فرمود.
با همه اينها پس از آن حضرت، ناگهان ديدم كه گروهى در مقام مخالفت برآمده و با عجله امير خود را رها نموده و از سپاه اسامه بازگشتند و به گشودن عقدى پرداختند كه رسول خدا (ص) محكم نموده بود و به نقض عهدى شتافتند كه خدا و رسول (ص) بر گردن آنان قرار داده بودند و آن [عهد] را براى خود قرار دادند.
آنها بدون اينكه احدى از فرزندان عبدالمطّلب را شريك قرار دهند يا به آنان مراجعه نمايند اين كار را انجام دادند؛ در حالى كه من به امر غسل و كفن و دفن رسول خدا (ص) مشغول بودم كه از اهمّ امور دين و دنيا بود.
اى برادر يهودى! اين كار، با آن مصيبت بزرگ و فاجعه جانگداز، بزرگترين مصيبتى بود كه بر قلب من وارد آمد. پس بر همه اين مصيبتها كه هر يك پس از ديگرى به سرعت به من روى آورد، صبر نمودم.»
آنگاه اميرمؤمنان (ع) روى به اصحاب خود نمودند و فرمودند: «آيا چنين نيست؟» عرضه داشتند: بلى. يا امير المؤمنين! چنين است كه فرموديد.
امتحان سوم: صبر براى باقىماندن اسلام
پس از آن فرمودند: «امّا [امتحان] سوم، اى برادر يهودى!
همانا آن كس كه بعد از رسول خدا (ص) قيام نموده و متصدّى امر شد، در تمام ايّام خلافت خود از من عذر مىخواست و آنچه را كه مرتكب شده بود، به گردن ديگران مىانداخت و از من حلّيت مىطلبيد و من با خود مىگفتم: «ايّام او سپرى شود و بدون اينكه در اسلام، كه به نسبت جاهليت، عهدى تازه است، نزاعى واقع شود و اختلافى پديد آيد، حقّى كه خدا براى من قرار داده است، به من برمىگردد.»
و گروهى از اصحاب محمّد (ص) كه نسبت به خدا و رسول و قرآن و دين پايدار بودند، مكرّر نزد من آمده و مرا به قيام براى اخذ حقّ خود دعوت نمودند و در نصرت و يارى من تا پاى جان حاضر بودند و من مىگفتم: «بايد صبر كرد. شايد خداوند بدون نزاع و خونريزى حقّ مرا به من برگرداند.»
همانا بسيارى از مردم به شك افتادند و كسانى در امر خلافت طمع كردند كه شايستگى آن را نداشتند و هر قومى مىگفتند: بايد از ما اميرى بوده باشد و اين نبود؛ مگر اينكه، غير من متصدّى امر خلافت شد. پس ديگران نيز در آن طمع نمودند.
با اين حال، چون وفات وى (ابوبكر) نزديك شد، كار را به رفيق خود واگذار نمود و با من، همان معامله شد كه روز اوّل نمودند: آنچه خداوند براى من قرار داده بود، از من ربودند.
پس گروهى از اصحاب محمّد (ص) نزد من آمده و مثل روز اوّل، به قيام براى اخذ حقّ خود، ترغيب و تحريصم نمودند و من همان جواب اوّل را دادم كه بايد صبر كرد و كار را به خدا واگذار نمود.
و اين كار براى ترس از اين بود كه گروهى كه رسول خدا (ص) به نرمى و حسن اخلاق در جايى، و شدّت و سختى در جاى ديگر و با بذل مال در جايى و با شمشير در جاى ديگر متّحد و متّفقشان نموده بود، فانى شده و از بين بروند. آن اتّحاد و اتّفاقى كه در حالتى به دست آمده بود كه وقتى كه مردم در كمال خوشى و سير و سراب و داراى همه چيز بودند، خانههاى ما آل محمّد (ع) نه درى داشت و نه سقفى و نه پردهاى، مگر از جريده خرما و امثال آن.
ما لباس و فرشى نداشتيم به حدّى كه يك پارچه لباس را بيشتر از ما براى اداى نماز، دست به دست نموده و به نوبت مىپوشيدند و عموماً شب و روز را به گرسنگى به سر مىبرديم.
با اين حال كه وصف شد، چه بسا از غنايم، سهمى به ما مىرسيد كه خداوند براى ما قرار داده بود و رسول خدا (ص) آن را بر صاحبان مال و نعمت ايثار مىفرمود كه تأليف قلوب آنان نموده و به سوى اسلام جلب نمايد و براى من شايستهتر و بود ميان گروهى كه رسول خدا (ص) آنها را به اين نحو زير پرچم اسلام جمع نموده، تفرقه نيندازم؛ زيرا كه اگر من قيام نموده و آنان را به يارى خود دعوت مىنمودم، از دو حال خارج نبود: يا اجابتم مىكردند؛ در اين حال، چون در اقلّيت بودند، به قتل مىرسيدند يا اجابتم نكرده و از اطاعتم سرپيچى مىكردند؛ در اين حال، كافر مىشدند؛ زيرا كه مىدانستند كه مقام و منزلت من نسبت به رسول خدا (ص) مقام هارون است به موسى. پس همان چيزى كه به قوم موسى (ع) [در اثر نافرمانى] رسيد، به آنان نيز مىرسيد.
پس ديدم كه خشم خود فرو بردن و نفس را در سينه حبس كردن و صبر و بردبارى نمودن تا آن زمان كه خداوند فرج را برساند يا به آنچه مقدّر است، حكم فرمايد، براى من بهتر و براى گروهى كه وصف كردم، مصلحتانديشانهتر است.
«وَكانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً؛[٢]
و فرمان خدا همواره به اندازه مقرّر [و متناسب با توانايى] است.»
اى برادر يهودى! اگر ترس از آنچه بيان كردم، نبود و قيام نموده و طلب حقّ خود كرده بودم، هر آينه من از آنان كه آن را طلب نموده بودند، شايستهتر بودم؛ زيرا همه مىدانند كه من از حيث عشيره، از همه برتر و از حيث حجّت و برهان، از همه بالاتر بوده و مناقب و سوابق من در اسلام، از همه بيشتر و قرابت من به رسول خدا (ص)، از همه نزديكتر بود. علاوه بر آن، وصيّت پيغمبر براى احدى عذرى باقى نگذاشته بود و چنين بود بيعتى كه از زمان آن حضرت به گردن آنان بود.
رسول خدا (ص) وفات كرد؛ در حالى كه مقام ولايت در دست آن حضرت و در خانه آن حضرت بود؛ نه در دست و خانه آنان كه متصدّى آن شدند و اهل بيت آن حضرت كه «آيه تطهير» در شأن ايشان نازل