ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٥ - آخرين آزمون
بسته تسليم پسر هندش مىكنيم.
و خدا مىداند كه آنچه توانستم در مقام نصيحت برآمده و مطلب را براى آنان واضح و آشكار نمودم. حتّى از آنان خواستم كه به قدر دوشيدن شترى يا دويدن اسبى، صبر و پايدارى نمايند و هيچيك از آنان اجابت نكرد؛ مگر اين شيخ- و به دست خود اشاره به مالك اشتر نمود- و گروهى از اهل بيت من.
به خدا قسم! كه مرا مانع نشد از اينكه به جهاد ادامه دهم، مگر ترس از اينكه اين دو نفر كشته شوند- و اشاره به حسن و حسين (ع) نمودند- و نسل رسول خدا منقطع گردد و مگر ترس از كشته شدن اين دو نفر- و اشاره به عبد الله بن جعفر و محمّد بن حنفيه نمود- ناچار تن در داده و بر آنچه اراده كرده بودند، صبر نمودم. علاوه بر آنچه در علم خداوند عزّوجلّ گذشته بود و چون شمشير از آنان برگرفتيم، به رأى خود حكم نمود و قرآنها را به پشت انداختند و من هرگز احدى را حَكَم قرار نداده و به تحكيم آنان راضى نبودم؛ زيرا كه خطايى بود واضح كه شك و شبهه در آن راه نداشت و چون امر را چنين ديدم، خواستم مردى از اهل بيت خود را براى اين كار معيّن نمايم كه به فكر و عقل و دين او وثوق و اعتماد داشته باشم. قبول نكردند و هر كس را نام بردم و هر چه را خواستم، پسر هند قبول نكرد و رد نمود. اين چنين نبود؛ مگر براى متابعت كردن اصحاب من از او. پس به خداى خود پناه برده و از آنان تبرّى جسته و كار را از روى ناچارى، به خود آنان واگذار نمودم.
پس مردى را براى اين كار اختيار كردند كه پسر عاص با وى مكر و خدعه نمود و او را گول زد كه در شرق و غرب عالم ظاهر و آشكار شد و گول خورده هم در مقام اظهار ندامت و پشيمانى برآمد.»
پس روى به اصحاب خود نمودند و فرمودند:
«آيا چنين نيست؟»
عرضه داشتند: بلى. يا امير المؤمنين! چنين است كه فرموديد.
امتحان هفتم: عابدان شيطان
پس از آن، حضرت فرمودند:
«امّا هفتم، اى برادر يهودى! همانا رسول خدا (ص) با من عهد كرده بود كه در اواخر عمر خود با گروهى از اصحاب خود، مقاتله مىنمايم كه روزها روزهدار و شبها به عبادت ايستاده و تلاوت كتاب خدا مىنمايند و در اثر مخالفت و محاربه با من، از دين خارج مىشوند؛ چنانكه تير از كمان خارج مىشود. از آنها است ذو الثديه. به سبب مقاتله با آنان، كار من به سعادت ختم شود.
پس [آن گروه] چون تعيين حَكمين نمودند، (و نتيجه آن را ديدند) از كرده خود پشيمان شده و يكديگر را ملامت كردند و براى خود، عذرى نيافتند، جز اينكه بگويند: لازم بود كه امير ما از ما پيروى ننموده و به انديشه خود عمل مىكرد و چون خطا كرده و از ما پيروى نمود، كافر شد و ريختن خون او براى ما حلال است. پس اجتماع كردند و از شهر خارج شدند و با صداى بلند «لا حكم الّا لله» گويان شعار مىدادند و گروهى از آنان در «نخيله» و گروهى در «حروراء» اقامت نمودند و گروهى از «دجله» گذشتند و به هيچ مسلمانى بر نخوردند؛ مگر اينكه به قتلش رساندند.
ناچار به سوى دو گروه اوّل حركت و به طاعت خداوند دعوتشان نمودم و چون امتناع نموده و نخواستند، مگر شمشير را، امر را به خداوند واگذار نموده تا همه را به قتل رساندم و هلاكشان نمودم.
پس از آن، به گروه سوم نامهها نوشته و رسولانى فرستادم و به بازگشت به سوى حق، دعوتشان نمودم و با اينكه آنان از افراد عمده اصحاب من و اهل عبادت و زهد بودند، امتناع ورزيدند و نخواستند مگر آنچه را كه آن دو گروه خواسته بودند.
ناچار به دنبال آنان رفتم و از دجله گذشتم و مجدّدا فرستادگانى براى نصيحت و هدايت آنان فرستادم و حجّت را به وسيله اين گروه، هر يك پس از ديگرى، بر آنان تمام كردم» و اشاره به سوى مالك اشتر، احنف بن قيس، سعيد بن قيس و اشعث بن قيس كندى نمودند و ادامه دادند:
«با اين حال امتناع ورزيده و نخواستند مگر جنگ را.
ناچار به آن اقدام نمودم تا اينكه خداوند همه را كه چهار هزار نفر بودند، كُشت. پس ذو الثديه را در حضور جمع حاضر از ميان كشتگان بيرون آوردم، كه براى او پستانى بود، مانند پستان زنان.»
پس روى به اصحاب خود نمودند و فرمودند:
«آيا چنين نيست؟»
عرضه داشتند: بلى. يا امير المؤمنين! چنين است كه فرموديد.
آخرين آزمون
آنگاه حضرت على (ع) فرمودند:
«اى برادر يهودى! من به اين امور امتحان شدم و به همه وفا نمودم و بر همه صبر كردم و يك امتحان ديگر باقى است كه نزديك است واقع شود.»
پس همه حاضران به گريه افتادند و عرضه داشتند: يا امير المؤمنين! آن را هم بيان فرماييد.
حضرت فرمودند:
«آن اين است كه ريش من از خون سرم، خضاب خواهد شد.»
پس ناله مردم در مسجد جامع به ضجّه و گريه بلند شد، به حدّى كه خانهاى در كوفه نماند؛ مگر اينكه اهل آن فزعكنان از خانه خارج شدند.
عالم يهودى در همان ساعت به دست اميرالمؤمنين (ع) اسلام آورد و در «كوفه» ماند تا آن حضرت به درجه شهادت رسيد و ابن ملجم گرفتار شد.
پس رأس اليهود آمد تا در حضور امام حسن (ع) ايستاد و عرضه داشت: يا ابا محمّد او را بكش كه خدايش بكشد، من در كتبى كه بر موسى (ع) نازل شده است، ديدهام كه جرم اين ملعون در نزد خداوند، از جرم پسر آدم كه برادر خود را كشت و از جرم قدّار، پىكننده ناقه صالح، عظيمتر و بزرگتر است.
پىنوشتها:
[١]. ديلمى، حسن بن محمّد، «إرشاد القلوب»، ترجمه طباطبايى، قم، جامعه مدرسين، چاپ پنجم، ١٣٧٦، ص ١٦٨.
[٢]. مؤلّفة القلوب همان تازه مسلمانها بودند.
[٣]. سوره احزاب، آيه ٣٨.
[٤]. همان، آيه ٢٣.
منبع: ابن طاووس، على بن موسى، «برنامه سعادت» (ترجمه كشف المحجة لثمرة المهجة)، تهران، مرتضوى، چاپ اوّل، بى تا.، صص ٢٧٠- ٢٨٢.