ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٢ - امتحان پنجم واقعه شترسوار
شد، در تمام خصال و صفات شايستهتر از ديگران بودند.»
سپس حضرت روى به اصحاب خود نمودند و فرمودند: «آيا چنين نيست؟»
عرضه داشتند: بلى. يا امير المؤمنين! چنين است كه فرموديد.
امتحان چهارم: دوران خانهنشينى و سكوت
پس از آن فرمودند:
«امّا چهارمين [آزمايش] اى برادر يهودى!
همانا آن كس كه پس از رفيق خود، متصدّى امر شد، با من در كارها مشورت مىكرد و در مشكلات به من مراجعه مىنمود و به رأى من عمل مىكرد و من و اصحاب من گمان نداشتيم كه بعد از وى، كس ديگرى در اين امر طمع نمايد و من اميد داشتم كه به زودى، حقّ مرا خواهد به من برگرداند.
تا اينكه بدون سابقه بيمارى، مرگ او رسيد و بدون اقدام قبلى، امر را از من برگرداند و گروهى را نام برد كه من ششمين نفر آنان بودم و اصلًا از قرابت و سوابق من نامى نبرد، با اينكه هيچيك از آنان، سابقه مرا نداشته و با من برابر نبودند. پس امر را شورا قرار داد و دستور داد كه اگر به امر او عمل نكنند، هر شش نفر را گردن بزنند و اى برادر يهودى! صبر بر اين امر براى من كافى بود.
پس من در مدّتى كه معيّن كرده بود، حجّت را بر آنان تمام كرده و سوابق خود و عهد رسول خدا (ص) را به يادشان آوردم؛ ليكن حبّ رياست و جاه و رجوع به دنيا، وادارشان نمود كه به گذشتگان خود اقتدا نموده و آنچه براى آنان نبود، به دست آورند.
هنگامى كه با يك نفر از آنان در خلوت، ملاقات مىشد و عاقبت امر را به يادش مىآوردم؛ از من تقاضا مى كرد كه امر را بعد از خود، براى او قرار دهم و چون نزد من، غير از حق و عمل به قرآن و وصيّت رسول خدا (ص) نيافته و به آرزوى خود نرسيدند، ناچار مردى از آنان كار را از من برگرداند و به پسر عفّان (عثمان) كه نه با وى و نه با ديگران مساوى بود و نه داراى مناقبى بود كه خداوند، رسول خود و اهل بيت او را به آنها گرامى داشته است، واگذار نمود.
[آنان] به زودى از كردار خود پشيمان شده و اظهار ندامت كردند و هر يك ديگرى را ملامت مىنمودند و طولى نكشيد كه او را تكفير نموده و از وى تبرّى جستند. او هم نزد اصحاب رفته و از بيعت خود طلب بازگشت مىكرد و از كارهاى خود توبه مىنمود.
اى برادر يهودى! اين كار ازسختترين رسوايىهايى بود كه نسبت به من واقع شد كه وصف آن نمىتوان نمود و جاى آن داشت كه بر آن صبر نتوان كرد؛ ليكن چاره، جز صبر كردن نبود و من بر تمام اين امور صبر نمودم و همه اين ناگوارىها را تحمّل كردم.
باقى شش نفر [شورا] از همان اوايل امر، نزد من آمده و اظهار ندامت كردند و از من تقاضا مىكردند كه ابنعفّان را خلع نموده و عليه او قيام نمايم و حقّ خود را بازستانم و وعده كمك هم مىدادند و به خدا قسم! اى برادر يهودى! مرا از اين كار منع نكرد؛ مگر همانى كه قبلًا بيان نمودم. با اينكه مىدانستم كه اگر قيام نمايم و آنان را براى يارى خود دعوت به مرگ نمايم، قبول مىكردند و خود من هم هرگز از مرگ هراس نداشتهام و گذشتگان و حاضران مىدانند كه مرگ در نزد من، به منزله آب سرد خوشگوار است براى شخص عطشان در هواى بسيار گرم و همانا من و عمويم حمزه و برادرم جعفر و پسر عمويم عبيده با خدا و رسول، عهد و پيمانى داشتيم كه به آن وفا نموديم و آنان بر من سبقت گرفتند و من براى آنچه، خداوند مقدّر فرموده است، باقى ماندهام و اين آيه شريفه در شأن ما نازل شده است:
«مِنَالْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا؛[١]
از ميان مؤمنان، مردانىاند كه به آنچه با خدا عهد بستند، صادقانه وفا كردند. برخى از آنان به شهادت رسيدند و برخى از آنها در [همين] انتظارند و [هرگز عقيده خود را] تبديل نكردند.»
حمزه و جعفر و عبيده همانانىاند كه مدّتشان به سر آمد و به خدا قسم! منم كسى كه منتظرم و عقيدهام را مبدّل به چيزى ننمودم.
و من درباره پسر عفّان ساكت نشسته و در كار او دخالت نكردم؛ زيرا كه او را امتحان نموده و اخلاق او را مىدانستم كه هرگز از كارهاى خود دست برنمىدارد تا اينكه اجانب و اقارب بر قتل و خلع او اجتماع نمايند. پس صبر كردم و درباره او، حتّى كلمه «نه» و «آرى» را نيز تلفّظ نكردم.
پس از وى، مردم بر من هجوم آورده (و با من بيعت كردند) در حالى كه خدا مىداند كه من از اين كار كراهت داشتم؛ زيرا كه من به آنچه به آن عادت كرده بودند، از تصرّف در اموال مسلمانان و استفاده كردن از قِبَل او (عثمان) و تكبّر و سركشى در زمين، آگاهى داشتم. ترك عادت هم بسيار سخت است.
[آنان نيز] چون آنچه خواستند نزد من نيافتند، بناى عذرتراشى را گذاشتند و هر روز به بهانه متوسّل مىشدند.»
پس روى به اصحاب خود نمودند و فرمودند:
«آيا چنين نيست؟»
عرضه داشتند: بلى. يا امير المؤمنين! چنين است كه فرموديد.
امتحان پنجم: واقعه شترسوار
پس از آن، حضرت اميرمؤمنان (ع) فرمودند:
«و امّا پنجمين آزمون، اى برادر يهودى!
همانا آنان كه با من بيعت كردند، چون در پيش من به آنچه طمع داشتند، دست نيافتند، آن زن (عايشه) را بر خلاف من برانگيخته و بر شتر سوارش نموده و بيابانها را پيمودند و سگان «حوئب» بر وى پارس كردند؛ چنانكه رسول خدا (ص) خبر داده بود و هر ساعت علامت ندامت براى ايشان ظاهر مىشد تا اينكه به شهرى وارد شدند كه دستهاى اهل آن، كوتاه و ريشهاى آنان دراز و عقلهاى آنان كم و انديشههاى آنان عليل و مجاور بيابان و وارد بر ساحل دريا بودند. پس آنان را تحريك نمودند تا اينكه كوركورانه و بىآنكه فهم و علم داشته باشند، ضدّ ما قيام نموده و به روى ما شمشير كشيدند.
من در ميان دو حالت متباين كه هر دو بر خلاف ميل من بود، گرفتار شده بودم؛ زيرا با گروهى روبهرو شده بودم كه اگر از آنان دست باز مىداشتم، تعقّل نكرده و از كردار خود باز نمىايستادند و اگر دست باز