ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨١ - ٢- ٢ تكامل نظام ولايت در مديريّت اجتماعى
تعالى جامعه مبتنى بر فرهنگ اسلام ناب تنظيم شوند. اگر اسناد بالادستى جامعه اسلامى با تكيه بر عقلانيت كاربردى دينى، كه خود متّكى بر فقه تكاملى است، تنظيم شوند؛ مىتوانيم اطمينان حاصل كنيم كه نظام بر اساس دكترين مهدويت اداره مىشود و جامعه به سمت عصر ظهور و در مسير صحيح و خالى از انحراف قدم بر مىدارد.
اسناد توسعه هر جامعهاى، عالىترين و بالاترين سندهاى آن جامعه هستند و همواره معطوف به فلسفه تاريخ و دركى كه آن جامعه از تكامل و تعالى دارند، تنظيم مىشوند. بدون درك صحيح از تكامل تاريخ و تدوين فلسفه تاريخ، نمىتوان درباره توسعه پايدار صحبت كرد و در راستاى آن برنامهريزى نمود. در مورد جامعه شيعى نيز اين فرض، خالى از تصوّر نيست و سند توسعه و الگوى پيشرفت و تعالى اسلامى، ايرانى ما نيز بايد معطوف به فلسفه تاريخ شيعى تنظيم شود.
از سوى ديگر، فلسفه تاريخ شيعى نيز مبتنى بر انديشه مهدويت معنا پيدا مىكند؛ زيرا تكامل تاريخ بر محور انديشه مهدويت تبيين مىشود. به عبارت ديگر، جامعه شيعه زمانى به تكامل حقيقى خود مىرسد كه عصر ظهور را درك كند؛ چرا كه عصر ظهور، عالىترين مرتبه از تكامل جامعه شيعى است.
ضرورت تنظيم الگوى پيشرفت و سند توسعه و تعالى مبتنى بر فلسفه تاريخ شيعه و برپايه انديشه مهدويت، اين آسيب جدّى و اساسى را آشكار مىكند كه با تكيه بر عقلانيت فرد محور و همچنين عقلانيت سكولار نمىتوان جامعه اسلامى را در مسير صحيح مهدويت پيش برد. بحران اصلىاى هم كه امروزه در جامعه ما، آرام آرام، ظهور پيدا مىكند، از همين تعارضات برمىخيزند.
زمانى تلقّى جامعه اين بود كه شرط اسلاميت جامعه، عمل فرد به شريعت است و اگر افراد جامعه به رساله عمليه مراجع عمل كنند، جامعه اسلامى تحقّق پيدا خواهد كرد. گذر زمان روشن كرده است كه مسئله اسلامىسازى جامعه فراتر از اين است و مطالعه در مقياس فرد و كفايت به رساله عمليه موجود براى ساخت جامعه اسلامى كافى نيست.
طرفداران چنين تصوّرى، از اين حقيقت كه باطن شريعت، ولايت است، غافلند و متوجّه اين مطلب مهم نيستند كه اگر ولايت جامعه، صبغه دينى نداشته باشد، نمىتوان به تحقّق شريعت دل خوش نمود. با ولايت اجتماعى غير دينى، نمىتوان به حقيقت شريعت عمل كرد؛ چرا كه بستر اعمال شريعت، تولّى به ولايت حقّه و قرار گرفتن در جريان ولايت حقّه است. به بيان روشنتر و دقيقتر، تحقّق شريعت منوط به تحقّق ولايت است و بدون تحقّق ولايت اجتماعى حقّه، شريعت نيز به معناى حقيقى خود محقّق نمىشود.
اگر امام خمينى (ره) مىفرمودند: حكومت، فلسفه عملى فقه از ابتدا تا انتهاست؛ بدين معنا بود كه تا جريان ولايت در جامعه، دينى نشود، امكان تحقّق شريعت در جامعه نيز فراهم نمىگردد؛ البتّه بايد خاطر نشان كرد كه توجّه به اين الزامات در ميان جامعه شيعه به تدريج شكل گرفته است؛ تا جايى كه مقام معظّم رهبرى با توجّه به آمادگى جامعه براى طرح چنين مباحثى، بحث تحوّل در علوم و مدلهاى اجرايى را در دهه اخير مطرح كردهاند و آن را با جديت پىگيرى مىكنند؛ بنابراين تدوين الگوى پيشرفت اسلامى، ايرانى از سوى ايشان تبديل به يك مطالبه نخبگانى از دانشگاه و حوزه شده است.
به طور خلاصه مىتوان گفت كه فرآيند تكامل نظام ولايت فقيه اين است كه عقلانيت اجرايى جامعه شيعه در قالب مدلهاى اجرايى و عقلانيت كاربردى در قالب معادلات علمى مبتنى بر تكامل تفقه شيعى، دينى شوند؛ اين مسير و اين فرآيند، پيشروى ماست و بايد انجام بگيرد. تلاش در اين مسير نيز يكى از مصاديق انتظار پويا و خالى از انحراف است.
پىنوشتها:
[١]. رُوِى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَبْدِ اللهِ الْأُطْرُوشِ الْكُوفِى، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْبَجَلِى، قَالَ: حَدَّثَنِى أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ الْبَرْقِى، قَالَ: حَدَّثَنِى عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ أَبِى نَجْرَانَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ، عَنْ أَبِى حَمْزَة الثُّمَالِى عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ ع قَالَ: قَالَ أَمِيرالْمُؤْمِنِينَ ع: إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَحَدٌ وَاحِدٌ، تَفَرَّدَ فِى وَحْدَانِيَّتِهِ، ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلِمَة فَصَارَتْ نُوراً، ثُمَّ خَلَقَ مِنْ ذَلِكَ النُّورِ مُحَمَّداً ص وَ خَلَقَنِى وَ ذُرِّيَّتِى، ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلِمَة فَصَارَتْ رُوحاً فَأَسْكَنَهُ اللهُ فِى ذَلِكَ النُّورِ وَ أَسْكَنَهُ فِى أَبْدَانِنَا، فَنَحْنُ رُوحُ اللهِ وَ كَلِمَاتُهُ، فَبِنَا احْتَجَّ عَلَى خَلْقِهِ «١»، فَمَا زِلْنَا فِى ظُلَّة خَضْرَاءَ حَيْثُ لَا شَمْسَ وَ لَا قَمَرَ، وَ لَا لَيْلَ وَ لَا نَهَارَ، وَ لَا عَيْنَ تَطْرِفُ، نَعْبُدُهُ وَ نُقَدِّسُهُ وَ نُسَبِّحُهُ، وَ ذَلِكَ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ الْخَلْقَ.
[٢]. تفسير عياشى، ج ١، فى فضل القرآن، ص ٦؛ الحياة، ترجمه احمد آرام، ج ٢، ص ٢٨٥.
[٣]. همان.
[٤]. سوره شمس (٩١)، آيات ١- ٣.
[٥]. سوره ليل (٩٢)، آيات ١ و ٢.
[٦]. سوره بقره (٢)، آيات ٢ و ٣.
[٧]. سوره حديد (٥٧)، آيه ١٧.
[٨]. سوره زمر (٣٩)، آيه ٦٩.
[٩]. سوره نور (٢٤)، آيات ٣٥ الى ٤٠.
[١٠]. بصائر الدّرجات، ج ١، باب ٢١؛ فيه شرح أمور النبى و الأئمة فى نفسهم، ص ٥٢٧.
[١١]. طوسى، غيبة، كتاب الغيبة للحجّة، النص، ص ٢٩١.