ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٩ - گاردى ها
هم مىپيچيدند، گذشتند و پشت ميز نشستند. پيشخدمت جوانى با بطرىهاى سفيدرنگ و دو گيلاس به كنار ميز آمد. مصطفى كه با مهرههاى گردنبدنش بازى مىكرد، اسكناسى براى جوان در كف سينى گذاشت و سرش را خم كرد.
ببين احمد، همه چيز طبق نقشه بايد پيش برود. ضامن كه كشيده شد، فقط نود و پنج ثانيه فرصت داريم كه از رستوران خارج شويم.
با لبخند نگاهى به اطراف انداخت. كنار در ورودى، پشت ميزها، روى صحنه، همه چيز عادى به نظر مىرسيد. چراغها، ذرّات معلّق غبار در فضا را دم به دم به رنگهاى مختلف درمىآوردند.
مصطفى كيف سامسونت را به آرامى گشود. زمانسنج بمب به كار افتاد. احمد در بطرى سودا را باز كرد. مصطفى گيلاس پر را رو به احمد بالا آورد. احمد كه خود را مست نشان مىداد، برخاست و تلوتلو خوران به سوى در رستوران رفت. مصطفى براى پيشخدمت سر تكان داد و همراه نواى موسيقى، از پشت ميز بيرون آمد، لحظهها تند و نفسگير مىگذشتند.
كنار در، با احمد سينه به سينه شد. كنار ايستاد. پيشخدمت رو به احمد گفت: ببخشيد مزاحمتان شدم مستر، كيفتان را روى ميز جا گذاشتيد!
احمد سر تكان داد و به سوى ميز رفت، چهرهاش سرخ شده بود. مصطفى صداى قلبش را شنيد، انگار ميان دستش به تپش افتاده بود. رستوران، گرد سرش مىچرخيد. نگهبان در را باز كرد.
- امشب زودتر تشريف مىبريد، خبرى شده؟
مصطفى به او پشت كرد. بدنش مىلرزيد. قلبش با هر تپش، احمد را صدا مىكرد، با قدمهايى سنگين، خود را به خيابان رساند، به ساعتش نگاه كرد. عرق سردى بر پيشانىاش نشست.
- يك، احمد ... دو، احمد ... سه ...
انفجار منطقه را لرزاند. چشم و دل مصطفى از خون لبريز شد. چشمهايش مىديد و نمىديد ... ماشينهاى پليس از راه رسيدند. دود سياهى از رستوران بالا مىرفت.
مصطفى راه رفته را برگشت. آتشنشانها از ميان ساختمان نيمه ويرانه رستوران، اجساد را خارج مىكردند. مصطفى در هر گوشه، احمد را مىجست. افسرى جلو آمد و او را با خشونت به خيابان پرت كرد. احمد را بيرون آوردند. مصطفى او را غرق خون ديد. آخرين حرفهاى احمد در گوشش طنين انداز شد: آقا مصطفى! شما بزرگتر ما هستيد، مىخواهم بزرگوارى كنيد و برايم دعا كنيد كه خدا من روسياه را هم قبول كند، اين كار را مىكنيد؟
مصطفى دست روى قلبش گذاشت. پاهايش او را به مقابل دانشگاه كشاند. مردم لاستيك آتش زده بودند. مصطفى چشمان خون گرفتهاش را بست. كنار گوشش شنيد: آقا بيا كوكتل ... عجله كن، گاردىها الآن مىرسند.
مصطفى چشم گشود. احمد انگار مقابلش دوباره قد كشيده بود. كوكتل را گرفت و دويد. از جيپ گاردىها آتش زبانه كشيد.