ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٨ - گاردى ها
رستوران گذاشت. رقص نور، دود بالاى سر آدمها را كه با صداى موسيقى تندى در هم مىپيچيد. هر لحظه به رنگى تازه درمىآورد.
مصطفى عينك سياهش را از چشم برداشت و به طبقه دوم نگاه كرد. صداى خنده بلندى از آنجا به گوش مىرسيد. احمد كيف سامسونت را از او گرفت و زير ميز هميشگى گذاشت. دو مرد با كت و شلوار سفيد و موهاى روشن وارد رستوران شدند. احمد به مصطفى اشاره كرد. زنى كه در كنار در ورودى ايستاده بود، با ديدن خارجىها به سويشان رفت.
- هِلو يانكى.
يكى از مردها كه قد بلندترى داشت، زن را به سوى خود كشيد. زن كراوات او را در دست گرفت و گفت: نكند امروز هم اعلىحضرت ناراحت بودند؟
مرد شانه بالا انداخت، زن دوباره گفت: ديشب خيلى دمغ بودند، اصلًا خوش نگذشت. از اين سر و صداهاى دانشگاه دلشان خون بود.
صداى خنده اوج گرفت. احمد جلوى دهانش را گرفت. مصطفى زير نگاه گنگ خارجىها، دست او را كشيد. پيپ را به دهان نزديك كرد و سرى تكان داد، گفت: مستر، دو تا سودا براى ما بياور. امشب دوست ما جاى ديگرى خودش را ساخته. جوان است ديگر، نمىشود جلويش را گرفت.
و سرش را با ريتم موسيقى تكان داد. بعد دست احمد را گرفت، او را به دستشويى برد و شير آب را برايش باز كرد. احمد در آينه به خود خيره شد.
- آقا مصطفى به خدا خسته شدهام؛ از اين لباس، از اين كراوات، نمىدانم ... از اين خودم خسته شدهام.
مصطفى دست بر شانهاش گذاشت و به آرامى گفت: احمد جان! ديگر چيزى نمانده. امشب آخرين شب مهمانى است، طاقت بياور.
احمد مشتى آب به صورت ريخت. برگشت و در چشمان پراشك مصطفى نگاه كرد.
امشب همه چيز را طور ديگرى مىبينم. وقتى نماز مىخواندم، حال و هوايم فرق كرده بود. بعد از سلام، از خدا خواستم مرا عاقبت به خير كند. آقا مصطفى، شما بزرگ ما هستيد، يادم نمىرود كه چطور در سختىها و ناخوشىها همه جا كنارم بوديد و به خانوادهام كمك كرديد. حالا هم مىخواهم بزرگوارى كنيد و برايم دعا كنيد كه خدا منِ روسياه را قبول كند ... اين كار را مىكنيد؟
مصطفى او را در آغوش كشيد.
به اميد خدا امشب كار را تمام مىكنيم. فقط بايد همه چيز عادى و مثل شبهاى پيش باشد؛ حتّى بيشتر. خودت بهتر مىدانى، ثمره چند ماه خون دل خوردن بچّههاى گروه صف به انجام كار امشب ما بستگى دارد. آمريكايىها بايد بفهمند كه مردم ايران آنها را به همراه شاه و دار و دستهاش به جهنّم مىفرستند. اين تازه اوّل كار است مؤمن.
احمد لبخند زد. هر دو با خندههاى بلند از دستشويى بيرون آمدند. پيشخدمت با ديدن آنها، با لبخند سرش را تكان داد.
- مستر! اوكى؟
- اوكى، ورى گود.
از ميان حلقه دخترها و پسرهايى كه با صداى تند موسيقى در