ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٧ - گاردى ها
گاردىها
مرضيه شوشترى
دكمههاى پيراهن بلند گلدارش را باز كرد. عينك سياهى به چشم زد و بار ديگر در آينه ماشين، نگاهى به خودش انداخت. موهاى روشن و ريش پرفسورى، او را شبيه جهانگردىهاى خارجى كرده بود. دستى به موهايش كشيد و مهرههاى درشت گردنبند روى سينهاش را مرتّب كرد. از ماشين پايين آمد و گفت: احمد جان، لبخند يادت نرود.
- فقط لبخند آقا مصطفى ... پس بقيّهاش چى؟
احمد اين را گفت و از پشت فرمان بلند شد. دكمههاى بالاى پيراهنش باز بود. موها را رو به بالا زده و يقه پيراهن را به روى كت سياهش پهن كرده بود. كيف كوچكى در دستش بود.
مصطفى دسته اسكناس صد تومانى را پيش رويش گرفت.
- چاره كار اينجاست، غصّه چه چيز را مىخورى؟
- اگر باز بهانه همراه را گرفتند چه؟
خيالت راحت؛ اين تانخوردههاى اعلى حضرت پس چه كارهاند؟
احمد سرش را تكان داد و دست در گردن مصطفى انداخت. مصطفى اسكانسها را در جيب گذاشت، دسته كيف سامسونت را در دست فشرد و اوّلين گام را به سوى نگهبانهاى رستوران برداشت. نگهبان جوانتر با ديدن آنها لبخند زد و گفت: امشب هم كه تنها آمديد مستر؟! بابا عجب تنبليد شما ...
مصطفى دو اسكانس بيرون كشيد و دستش را به سوى نگهبان دراز كرد. نگهبان دوم كه پيرتر بود و سبيلى رو به بالا تابانده داشت، دست نگهبان جوان را كشيد و با مصطفى دست داد، چهرهاش شكفت. از جيبش فندكى بيرون آورد و پيپ خاموش مصطفى را روشن كرد. گفت: خواهش مىكنم بفرماييد، خيلى خوش آمديد.
نگهبان اوّل، در را باز كرد و سهم را از نگهبان دوم گرفت.
- خيلى خيلى خوش آمديد مستر.
احمد شانه بالا انداخت و دندانهاى سپيدش را به نگهبان جوان نشان داد. مصطفى هم دستى به شانه نگهبان پير زد و پا به درون