ترجمه خصال شيخ صدوق - جعفري، يعقوب - الصفحة ٩٥ - سخن پيامبر خدا
در زمين كشيده شده و كنده شده بود، او را بلند كردند و بوسيدند و خاك از چهرهاش پاك كردند. عبد المطلب دستور داد شتران را در محلى به نام «حزوره» نحر كنند و كسى را مانع از آن نشوند و آنها صد شتر بودند.
عبد المطلب پنج سنّت داشت كه خداوند آنها را در اسلام اجرا كرد: زنان پدران را بر پسران حرام كرد، ديه قتل را صد شتر قرار داد، دور خانه خدا هفت بار شوط مىكرد، گنجى پيدا كرد و خمس آن را داد، و چون زمزم را حفر نمود آن را براى نوشيدن حاجىها نام برد. اگر عبد المطلب حجت خدا نبود و اراده او بر ذبح فرزندش عبد اللَّه، به اراده ابراهيم بر ذبح فرزندش اسماعيل شباهت نداشت، پيامبر خدا به جهت انتساب به اين دو نفر به عنوان دو ذبيح افتخار نمىكرد و نمىفرمود: من فرزند دو ذبيح هستم. همان سببى كه باعث شد خداوند از ذبح اسماعيل صرف نظر كند، به همان سبب از ذبح عبد اللَّه صرف نظر كرد و آن سبب عبارت بود از اينكه پيامبر خدا و ائمه در صلب آنها بودند و بنا بر اين بركت پيامبر و ائمه ذبح را از هر دو نفر برداشت و سنت قربانى كردن فرزند در ميان مردم رائج نشد و اگر چنان نبود، بر مردم واجب مىشد كه در هر عيد قربان فرزند خود را قربانى كنند، هر قربانى كه مردم براى تقرب به خدا مىكنند تا روز قيامت فداى اسماعيل است.
مصنّف اين كتاب مىگويد: روايات در باره ذبيح مختلف است، در بعضى از آنها وارد شده كه آن اسماعيل بوده و در بعضى هم وارد شده كه آن اسحاق بوده و اگر اسناد روايتى صحيح باشد نمىتوان آن را رد كرد. ذبيح اسماعيل بود و چون اسحاق متولد شد آرزو كرد كه او همان ذبيحى بود كه پدرش مأمور به ذبح او شد، لذا در برابر اوامر خدا صبر مىكرد، مانند صبر و تسليمى كه برادرش داشت تا در ثواب به درجه او برسد، پس خداوند كه از قلب او خبر داشت او را ميان فرشتگان ذبيح ناميد چون او چنين آرزويى داشت.
سليمان بن مهران در روايتى از امام صادق ٧ نقل مىكند كه سخن پيامبر خدا ٦ كه فرمود: من فرزند دو ذبيح هستم، عموى خود (اسحاق) را اراده كرده است چون خداوند عمو را پدر ناميد، آنجا كه فرمود: «آيا شما شاهد بوديد هنگامى كه مرگ يعقوب فرا رسيد، هنگامى كه به فرزندش گفت: بعد از من چه چيزى را عبادت