پرتو ولايت - معرفت، محمد هادى - الصفحة ٢١٠ - جريان ليلة المبيت
مشركان نيز از قبيله بنى هاشم و بنى عبد المطلب وحشت داشتند و جرأت سوء قصد به پيامبر را نداشتند؛ بنابراين تصميم گرفتند كه از هر قبيلهاى چند نفر باهم جمع شوند و باهم پيغمبر را بكشند. در آن صورت بنى هاشم با همه قبايل عرب روبرو مىشد و نمىتوانست كارى انجام دهد.
خداوند در آن زمان به پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله دستور داد كه از مكه هجرت كند. على عليه السّلام جانفشانى كرد و جبّه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را پوشيد، سپس در جاى حضرت خوابيد. مشركان پيوسته مترصد پيامبر بودند و به گمان اينكه او پيامبر است بهسويش سنگريزه پرتاب مىكردند. حضرت على عليه السّلام در رختخواب مىغلتيد و باعث مىشد كه مشركان گمان كنند پيامبر در آنجا خوابيده است.
مشركان منتظر روشن شدن هوا بودند تا بتوانند كارشان را انجام دهند. نزديك صبح كه هوا كمى روشن شد، ناگهان متوجه شدند حضرت على عليه السّلام آنجا خوابيده است. به ايشان گفتند: «چه آدم عجيبى هستى! تو در خواب چنان مىغلتيدى كه ما خيال مىكرديم پيغمبر خوابيده است» و به حضرت توهين كردند.[١]
حضرت امير عليه السّلام با اينكه احتمال خطر وجود داشت، اما چون براى سالم ماندن پيامبر جانش را فدا مىكرد، بسيار خرسند بود و از شدت شوقش اين شعر را همانجا سرود:
|
وقيت بنفسي خير من وطىء الحصا |
و من طاف بالبيت العتيق و بالحجر |
|
|
رسول اله خاف ان يمكروا به |
فنجّاه ذو الطّول الإله من المكر |
|
|
و بات رسول اللّه في الغار آمنا |
موقّى و في حفظ الإله و في ستر |
|
|
و بتّ اراعيهم و لم يتهمونني |
و قد وطّنت نفسي على القتل و الاسر[٢] |
|
[١] . ر. ك: مستدرك حاكم نيشابورى، ج ٣، ص ٣ و ٤.
[٢] . مستدرك حاكم نيشابورى، ج ٣، ص ٤.