تفكر فلسفى غرب (از منظر استاد شهيد مرتضى مطهرى) - دژاكام، على - الصفحة ٥٢٧
اشتباه اين مكتب در مورد رابطه انسان با خدا
به نظر ما خدا از دو راه با انسان بيگانه نيست. اولًا تعلق انسان به خدا تعلق به يك شىء مغاير با ذات و يك شىء مباين نيست كه انسان با تعلق به خدا خودش را فراموش كند، چرا كه خدا را ياد كرده است. مسأله اينكه علت فاعلى و علت موجده و مبدع هر شىء و مقوم ذات هر شىء، يعنى آن علت ايجاد كننده هر چيزى كه قوام آن شىء به اوست. از خود شىء به آن شىء نزديكتر است، مطلبى است كه در فلسفه اسلامى با برهانى بسيار روشن بيان و ثابت شدهاست.
قرآن مىفرمايد: «و نَحْنُ اقْرَبُ الَيْهِ مِنْكُم»[١] مااز خود شمابه شما نزديكتريم؛ نه فقط آگاهى مابه شما از [آگاهى شما به] خودتان بيشتر است، بلكه ذات ما از ذات شما به شما نزديكتر است، و اين تعبير قرآن عجيب است. هركسى مىگويد خودم از هر چيزى به خودم نزديكترم ولى قرآن مىگويد خدا به هر چيزى از خود آن چيز نزديكتر است، چون خدا نسبت به هر چيزى از خودش «خودتر» است. البته سطح اين مطلب بسيار بالاست[٢].
على (ع) مىفرمايد:
«داخلٌ فِى الاشياءِ لابِالمُمازَجَةِ، خارِجٌ عَنِ الاشياءِ لابِالمُبايَنَةِ»
يكى از مطالبى كه نهجالبلاغه بر آن تكيه مىكند اين است كه خدا از خود اشيا بيرون نيست و از آنها جدا نيست ولى در عين حال داخل در اشيا هم نيست
«لَيْسَ فِىالاشْياءِ بِوالِجِ و مامِنْها بِخارِج»[٣]
. [ثانيا] قرآن كه مىگويد انسان به خدا بايد تعلق خاطر داشته باشد چون خدا را كمال و نهايت سير انسان مىداند و مسير انسان را به سوى خدا مىداند. پس توجه انسان به خدا، توجه او به نهايت كمال خودش است، مثل توجه آن دانه است به نهايت كمال خودش. رفتن انسان به سوى «خود» است، رفتن انسان از «خود» ناقص تر به «خود» كامل است.
پس اشتباه كرده است آن كسى كه خدا را هم با اشيا ديگر مقايسه كرده و خيال كردهاست كه وقتى انسان به خدا توجهكرد، ارزشهاى خود را فراموشمىكند و از حركت مىايستد.
[١] - واقعه، ٨٥.
[٢] - معارفى را اسلام در هزار سال پيش گفته است كه بشر تا چند هزار سال ديگر هم برود به گرد راهش هم نمىرسد.
[٣] - نهج البلاغه، خطبه ١٨٤.