تفكر فلسفى غرب (از منظر استاد شهيد مرتضى مطهرى) - دژاكام، على - الصفحة ٥١٢
برادر نيستى. پس حقيقت هستى از آن جهت كه حقيقت هستى است، ايجاب مىكند استقلال و غنا و بى نيازى و عدم وابستگى به غير خود را و هم ايجاب مىكند اطلاق و رهايى و لامحدوديت را، يعنى ايجاب مىكند كه به هيچ وجه عدم و سلب در او راه نداشته باشد. نياز و فقر و وابستگى و همچنين محدوديت و توأم با نيستى بودن، از اعتبارى ديگر غير از صرافت هستى ناشى مىشود، ناشى از تأخّر و معلوليّت است. يعنى هستى از آن جهت كه هستى است- قطع نظر از هر اعتبار ديگر- ايجاب مىكند استغنا و استقلال از علت را، اما نيازمندى به علت، و به عبارت ديگر، اينكه هستى در مرحله و مرتبهاى نيازمند به علت باشد، از آن ناشى مىشود كه عين حقيقت هستى نباشد تا از ذات حق به صورت يك فيض صدور يابد. لازمه فيض بودن، تأخّر و نيازمندى است، بلكه به حقيقت، چيزى جز آن نيست.
از اينجا مىفهميم كه بنابر اصالت وجود اگر نظر عقل را به حقيقت هستى بدوزيم، در آنجا بى نيازى و استغنا و اوليت مىبينيم، و به عبارت ديگر، حقيقت هستى مساوى است با وجوب ذاتى، و به تعبيرى كه هگل را پسند آيد، وجه معقول حقيقت هستى بىنيازى از علت است. نياز به علت از اعتبارى علاوه بر حقيقت هستى پيدا مىشود كه همان تأخّر و محدوديت است، و به تعبيرى ديگر، نياز به علت عين تأخّر مرتبه هستى از حقيقت هستىاست، و بهتعبيرىمتناسب باتعبيرهگل، نياز به علت وجه غير معقول هستىاست.
اين است معنى اينكه مىگويند صدّيّقين چون به حقيقت وجود مىنگرند و هستى را قطع نظر از هر قيد و اضافهاى تحت مطالعه قرار مىدهند، اولين چيزى كه كشف مىكنند ذات واجب الوجود و علت نخستين است، سپس از ذات واجبالوجود به آثار و معلولاتش كه هستى محض نيستند و هستىهاى محدود و توأم با عدماند، استدلال مىكنند. و اين است معنى اينكه در اين منطق هيچ چيزى واسطه اثبات ذات حق نيست، ذات خدا خود گواه بر وجود خويش است: «شَهِدَاللّهُ انَّهُ لا الهَ الّا هُوَ وَ المَلائِكَةُ وَ اولواالعِلمَ.»[١]
|
آفتاب آمد دليل آفتاب |
گر دليلت بايد از وى رخ متاب |
|
|
سايه گر از وى نشانى مىدهد |
شمس هر دم نور جانى مىدهد |
|
از اينجا معلوم مىشود كه چقدر پوچ است سخن كسى كه مىگويد: فرض علت نخستين
[١] - آلعمران، ١٨.