تفكر فلسفى غرب (از منظر استاد شهيد مرتضى مطهرى) - دژاكام، على - الصفحة ٢٨٢
متناقضان بوده است و گفته او در باب اجتماع و ارتفاع نقيضين مربوط به تناقضهاى ظاهرى است نه واقعى. هگل قائل بوده است به اينكه آنچه در فكر انسانى واقعا حقيقى است هميشه حقيقى مىماند و تماما در ضمن تأليفهاى بعدى قرار مىگيرد و پيشرفت فكر منحصرا عبارت از طرد آن قسمت از علم است كه غلط بودن آنها معلوم شده باشد.»
اختلاف نظر فلاسفه اسلامىبا فلاسفه غربى مانند هگل و غيره در مسأله (شدن)، تنها از لحاظ نتيجهاى كه غربيان از نظر اجتماع نقيضين خواستهاند بگيرند نيست، از نظر پايه و ريشه نيز اين دو طرز تفكر با اينكه به ظاهر به يك جا منتهى شده است و هر دو دسته گفتهاند در (صيرورت) وجود و عدم در آغوش هم قرار دارند، مختلف است و از دو مبدأ كاملا مغاير سرچشمه مىگيرد.
تز، آنتىتز، سنتز
اين مثلث به اين شكل است كه: هر چيزى يك حالت اثباتى دارد يا به تغيير هگل حالت تصديق دارد و به وجود خود اعتراف مىكند، و يك مرحله انكارى دارد كه همان مرحله بيگانه شدن با خود است كه خود، خود را انكار مىكند، و يك مرحله سومىدارد كه مىشود گفت مرحله بازگشت به خود است در سطحى بالاتر.
اين مطلب يك وقت اين جور تفسير مىشود كه: هر چيزى كه مرحله تصديق، اولين مرحله آن است، بعد به مرحله انكار كه مىرسد به اين معناست كه شىء در درون خودش تجزيه مىشود به تصديقى و انكارى. يعنى انكار خودش در درون خودش ايجاد مىشود و رشد مىكند، ضد خودش ايجاد مىشود و رشد مىكند، ضد خودش را مىآفريند، يا به تعبير هگل ضدش از آن انتزاع مىشود، و بعد ضد شىء كه نافى آن است با منفى تركيب مىشود و بعد از مرحله نفى، يك نوع مرحله بازگشت به اثبات پيدا مىشود. پس سه مرحله داريم: مرحله اثبات اولى، مرحله نفى، و يك مرحله سومى كه آن را مرحله نفى نفى و اثبات در سطح بالاتر مىناميم.
باز اين مرحله اثبات به نوبه خودش، خودش را تصديق مىكند و حالت اثباتى پيدا مىكند و همين كه جنبه اثباتى پيدا كرد نفى خودش را بر مىانگيزد و بعد از اين نفى اثبات ديگرى