تفكر فلسفى غرب (از منظر استاد شهيد مرتضى مطهرى) - دژاكام، على - الصفحة ٣٤٨
٢- اينكه آن چيزى كه به نام (قوه) وجود دارد و مبدأ اثر است متحد با ماده است نه خارج از آن و صرفا مقارن با آن.
اين نظريه نيز به نوبه خود به دو نحو قابل طرح است:
الف- قوه عرض است و قائم به ماده و قهرا بهمنزله خاصيتى ازخواص مادهاست.
ب- قوه جوهر است و متحد با ماده و نسبت ماده و قوه نسبت نقص و كمال است يعنى ماده در مرتبه ذات خود كمالى وجودى پيدا مىكند و به موجب آن كمالى جوهرى، مبدأ آثار مخصوص مىگردد. كمالات جوهرى مادى به صور گوناگون پيدا مىشود و به همين دليل ماده بهحسب امكانات و شرايط مختلف، صورجوهرى گوناگونى پيدامىكند.
فرضيه عرض بودن قوه قطعا باطل است زيرا با اين فرضيه آن چيزى كه آن را (قوه) ناميديم و مىخواهيم خواص و آثار را با او توجيه كنيم در رديف خواص و آثار در مىآيد كه احتياج دارد با يك قوه ديگر توجيه شود. به عبارت ديگر اگر كسى بگويد (خود قوه خاصيتى است از خواص ماده و از ماده ناشى شده است) در جواب گفته مىشود ماده به حكم اينكه در همه جا يكسان است اگر منشأ قوه مىبود قوه يكسانى به وجود مىآورد. به علاوه ما از آن جهت مجبوريم به وجود قوه اذعان كنيم كه ماده صلاحيت ندارد منشا آثار مختلف و متنوع شمرده شود، پس چگونه مىتوانيم ماده يكنواخت را منشا قواى مختلف بدانيم؟! و اما اينكه قوه ديگرى منشا قوههاى مفروض باشد نقل كلام به خود آن قوه مىشود كه او چيست؟ آيا او نيز خاصيتى است كه به ماده داده شده است يا چيز ديگر است؟ و به فرض اينكه آن را خاصيت فرض كنيم سوال عود مىكند. از اينجا مىفهميم كه قوه را در مرتبه ذات ماده و متحد با ماده بايد بدانيم يعنى ماده و قوه مجموعا يك واحد جوهرى را به وجود مىآورند و نسبت قوه به ماده نسبت متعين است به لامتعين، و نسبت فصل است به جنس، يعنى ماده گاهى به صورت اين قوه در مىآيد و گاهى به صورت آن قوه، و هر قوهاى ماهيت شىء مركب از ماده و قوه را عوض مىكند و از اين جهت است كه اين قوهها را (صور نوعيه) يا (صورتهاى منوعه) مىنامند و مىگويند به عدد اين قوهها ماهيات مختلف وجود دارد.
پس علت اينكه فلاسفه و حكما جمادات و نباتات و حيوانات را به نوع مختلف تقسيم كردهاند و ميان آنها اختلافات ذاتى و جوهرى قائل شدهاند كشف قوه علاوه بر ماده بوده