تفكر فلسفى غرب (از منظر استاد شهيد مرتضى مطهرى) - دژاكام، على - الصفحة ٣٠٥
گفتيم كه جريان حاكم بر جهان عليت است و جهان يك پارچه حركت است و ثبات وجود ندارد. حال چه بايد گفت؟ آيا بايد گفت كه گذشته نه علت اعدادى و نه مقدمه و مجرا بلكه وجود دهنده و علت ايجادى آينده است يا آنكه گذشته فقط مجرا و شرط است؟ البته بدون گذشته آينده امكان ندارد، حال مربوط به گذشته است و آينده مربوط به حال است و رابطه لايتخلف بين آنهاست ولى رابطه لايتخلف بهاين معنى استكه اگر گذشته نبودو اگر حال نباشد آينده نخواهد بود؛ يعنى گذشته شرط لازم حال براى آينده است. ولى آيا گذشته شرط كافى آينده نيز هست؟ آيا معدوم (گذشته) شرط كافى موجودى است كه اينك دارد حادث مىشود؟ (اگر بخواهيم ضرورت منطقى را در كار بياوريم ناچاربايد گذشته معدوم را كه مقدمه حال موجود است علت كافى و ايجادى براى حال بدانيم و بطلان اين سخن واضح است). پس ناچار بايد برويم دنبال اصل عليت.
جهان با تمام روابط علت و معلولى خود يك جريان را به وجود آورده است. اين ديوار، ديوار يك هفته پيش نيست و ديوار يكساعت پيش هم نيست، شىء است ميان دو حاشيه گذشته و آينده، بلكه به اصطلاح امروزىها شىء گفتن غلط است، جريان است نه شىء يعنى از نظر وجهه طبيعت آنچه كه مىبينيم فصل مشترك و مقطعى است ميان معدوم گذشته و معدوم آينده، يك حدوث و يك سيلان دائم و مستمر است، به اين معنى كه در به وجود آمدن دائم است، يك فوران دائم است، آن هم نه فورانى مانند فوران يك فوّاره كه در آن جهش قبلى كه به وجود مىآيد روى جهش بعدى فشار مىآورد و جهش بعدى هم به نوبه خود فشار مىآورد به همين ترتيب، نه، بلكه فورانى است كه در هر مرتبه از فوران، مرتبه قبل معدوم است، يعنى جهان از وجهه طبيعى آن از جايى مىآيد و به جايى مىرود و هميشه به صورت حالى است ميان گذشته و آينده. ولى چهره ديگرى هم دارد كه در چهره ديگرش وضع طور ديگرى است و در آن وضع بر عالم ثبات و بقا حاكم است و آن همان چهره ماوراء طبيعى آن است.
تمام استدلالهايى كه بعدا پيروان هگل (ماركس و مائو) كردهاند بر اساس ديالكتيك هگل بوده كه آن ديالكتيك خود مبتنى بر قبول جريان دليل و نتيجه در طبيعت بود و با قبول آن اساس، ديگر به قول هگل دستگاه ديالكتيك به ماوراء احتياج نداشته و خودسامان خواهد بود. خطاب به پيروان چپ هگل بايد گفت كه بطلان اساس فوق امرى است كه هم مورد قبول