تفكر فلسفى غرب (از منظر استاد شهيد مرتضى مطهرى) - دژاكام، على - الصفحة ٣٦٠
سرد و غمانگيز، جاى خود را به استقبال و پذيرش گرم كه همه چيز زندگى را پر از لطف و شوق و صميميت و نشاط مىسازد وامىگذارد. جان جانان جهان كه فيلسوف رواقى، خود را به آن تسليم مىكند احترام و تعظيم را متوقع است، اما خداى مسيحى (خداى مذهب) محبّت و عشق را طالب مىباشد. اينجاست كه مىبينيم كه اين دو دسته در دو محيط مختلف از عواطف و احساسات واقعاند كه در مقابل يكديگر، يكى به سردىِ قطب، و ديگرى به گرمى و حرارت خط استوا، گو اينكه نتيجهاى كه هر يك از آنها بدست مىآورند يعنى (تسليم محض و بدون چون و چرا) يكى باشد.»[١]
حقيقت
ويليام جيمز فيلسوف الهىِ عارف مسلكى است كه روانشناس هم بوده و حرفهاى عرفانى خوبى هم دارد، ولى در مورد حقيقت نظريهاى داردكه به عنوان فلسفه او در دنيا شناخته مىشود و آن نظريه اين است كه: ما ميان (حق) و (نافع و مفيد) (لااقل از نظر مفهومى) تفكيك قائل مىشويم و مىگوييم: حق بودن يعنى واقع بودن و نفسالامر بودن و رتبهاى از وجود را شاغل بودن؛ مفيد بودن يك امر اضافى است، در رابطه آن شىء است براى ما. يك شىء ممكن است حقيقت و واقعيت باشد ولى براى ما مفيد نباشد بلكه منشأ شر باشد. حالا، آيا رابطهاى هست ميان حق و مفيد، و هر چه حق است مفيد هم هست، يا چنين رابطهاى نيست؟
لااقل از آن طرف مسأله روشن است كه هرچيزى كه حق نباشد نمىتواند مفيد باشد، ولى به هر حال اينها دو چيزند و يكى نيستند. در آيه «انزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ اودِيَةٌ بقَدَرِها فَاحتَمَلَ السَّيلُ زَبَدا رابِيا و مِما يوقِدونَ عَلَيهِ فى النّارِ ابتِغاءَ حِليَةٍ او مَتاعٍ زَبَدُ مِثلُهُ، كَذلِكَ يَضرِبُاللّهُالحَقَّ وَالباطِلَ فَامَّاالزَبَدُ فَيَذهبُ جُفاءً وَ امّا مايَنفَعُ النّاسَ فَيَمكُثُ فىِالارضِ، كَذلِكَ يَضرِبُاللّهُالامثالَ»[٢] ميان حق نبودن و پوچ بودن و غيرنافع بودن رابطه برقرار شدهاست.
ضمير ناخود آگاه
ويليام جيمزمىگويد: «آنچه انسان آن را (من) مىخواند و خودآگاهى دارد، در احوال
[١] - همان، صص ١٠٣- ١٠٤.
[٢] - رعد، ١٩.