تفكر فلسفى غرب (از منظر استاد شهيد مرتضى مطهرى) - دژاكام، على - الصفحة ٣٠٧
منطبق نيست. آيا در جريان طبيعت به نحو مداوم تكامل به اين صورت روى مىدهد كه هر چيزى در درون خودش نفى خودش را داشته باشد يعنى اول متولد بشود بعد يك تنازع درونى ميان خودش و ضد خودش به وجود بيايد و در مرحله سوم تركيب به وجود آيد؟ بلى در ميان پديدههاى جزئى جهان چنين جريانهايى وجود دارد ولى جريان كلى جهان اينطور تفسير نمىشود و اين يك اصل جهان مشمول نيست. آيا مثلًا انسان اين طور به وجود مىآيد كه يك شىء بعد از اينكه متولد شد نفىاش در درون خودش پيدا مىشود و بعد يك تنازعى در مىگيرد و بعد تركيب و شىء جديد و سنتزى به وجود مىآيد؟ نه، چون در هيچ انسانى اين موضوع صدق نمىكند، بلكه از تركيب دو شىء متخالف مثلا زن و مرد (كه همين تخالف است كه منجر به همبستگى و يگانگى آنها مىشود) يك مركب مثلا فرزند به وجود مىآيد. نه آن همسر از بطن اين همسر بهوجودآمده و نه اين همسر از بطن آن همسر به وجود آمده است، هيچ كدام از بطن ديگرى به وجود نيامدهاند. تازه فرزند مگر آنتى تز پدر است؟ يا آنتى تز مادر است؟ همچنين مىتوان پرسيد كه مثلا ذهن كه فكر مىكند و به نتايجى مىرسد چگونه عمل مىكند؟ آيا يك فكر پيدا مىشود بعد ضدش در درون خودش پيدا مىشود و بعد در نتيجه تنازع اين فكر با خودش تركيبى در مرحله سوم به وجود مىآيد؟ بديهى است كه چنين نيست، بلكه در واقع دو فكر متفاوت تركيب شده و فكر تازهاى را به وجود مىآورد. در ميان افراد جامعه هم چنين است يعنى از تضاد و ناسازگارى افكار گوناگون و جنگ ميان فكر من و فكر شما، فكر عالىترى پديد مىآيد نه ازجنگ فكر من با خودش و ....
و اما درباره نقش سازگاريها در حركت، حركت يك حقيقت بسيار بسيار اصيل است در طبيعت و بزرگترين آينه ماوراء الطبيعة است. ناسازگارىها نقش اساسى در تركيب و تكاملها دارند ولى قاعده كلى طبيعت اين نيست كه هر اتمى يا هر مولكولى يا نبات و انسانى بر اثر ناسازگارى درونى، يك چيز در درون خودش مىزايد و نتيجه مىدهد. اگر هم فرض كنيم اين طور باشد و در بعضى موارد هم چنين است (البته نه به صورت قانون عام، چنان كه خداوند مىفرمايد: خدا ضدى را از ضد ديگر به وجود مىآورد) ولى در اين موارد خاص هم باز اين تضاد است كه از حركت ناشى شده است نه حركت از تضاد. پس ناسازگارىها نمىتوانند حركت را توجيه كنند، زيرا جوانه زدن ضدى در درون ضد ديگر هم خودش يك