تفكر فلسفى غرب (از منظر استاد شهيد مرتضى مطهرى) - دژاكام، على - الصفحة ٢٥٦
اگر بخواهيم مطلب را به زبان فلسفه خودمان طورى تقرير كنيم كه با نظر هگل منطبق شود و لااقل نزديك گردد، بايد بگوييم خدا را به صورت امرى كه مستقيما مورد قبول ذهن است- نه به صورت امرى كه ذهن با نوعى اجبار ملزم گردد آن را بپذيرد- بايد پذيرفت. فرق است ميان مطلبى كه ذهن مستقيما لمّيّت آن را درك مىكند و پذيرشش يك پذيرش طبيعى است و ميان اينكه مطلبى را از آن جهت بپذيرد كه دليل نفى و بطلان نقطه مقابل آن مطلب او ملزم مىكند، و در حقيقت، از آن جهت مىپذيرد كه جوابى ندارد به دليلى كه بر بطلان نقطه مقابل آن اقامه شده است بدهد. و از طرفى، وقتى كه نقطه مقابل يك مطلب به حكم برهان، باطل شناخته شد طبعا و بالاجبار خود آن مطلب را بايد پذيرفت، چون ممكن نيست هم نقطه مقابل يك مطلب، نادرست باشد و هم خود آن مطلب، بلكه از دو نقيض يكى را بايد پذيرفت.
بطلان يكى از دو نقيض، دليل صحّت و درستى نقيض ديگر است.
پذيرفتن مطلبى به دليل بطلان نقيض آن مطلب، نوعى الزام و اجبار براى ذهن به وجود مىآورد ولى اقناع نمىآورد، و فرق است ميان اجبار و الزام ذهن با اقناع و ارضاى آن. بسيار اتفاق مىافتد كه انسان در مقابل يك دليل ساكت مىشود، اما در عمق وجدان خود نوعى شك و ترديد نسبت به مدعا احساس مىكند.
هگل مىخواهد بگويد اينكه به دنبال علت نخستين مىرويم و آن را قبول مىكنيم، ذهن مستقيما علت نخستين را درك نمىكند بلكه براى پرهيز از تسلسل آن را مىپذيرد و از آن طرف مىبيند كه هر چند از حكم (امتناع تسلسل) نمىتوان سرپيچى كرد اما نمىتوان درك كرد كه فرق علت نخستين با ساير علل چيست، كه آنها نيازمند به علتاند و او بىنياز از علت است. يا به عبارت خود او، نمىتوان فهميد كه چرا علت نخستين، علت نخستين شده است، ولى اگر به دنبال وجه و غايت برويم مىرسيم به وجه و غايتى كه وجه و غايت بودن آن عين ذات اوست و احتياجى به وجه و غايتى ديگر ندارد.
از نظر ما ترديد و شك امثال هگل درباره علت نخستين به دو مطلب اساسى فلسفى بستگى دارد كه هيچ كدام از آنها در فلسفه غرب حل نشده مانده است. آن دو مسأله اساسى يكى مساله اصالت وجود و ديگرى مسأله مناط احتياج به علت است.
اكنون جاى بحث و توضيح درباره اصالت ماهيت يا اصالت وجود، كه نقطه مقابل آن است،