تفكر فلسفى غرب (از منظر استاد شهيد مرتضى مطهرى) - دژاكام، على - الصفحة ٢٩٠
منتهى به تغيير كيفى مىشود، اساسا ماهيت جامعه عوض مىشود و وقتى ماهيت جامعه عوض شد جبرا قوانين آن هم بايد عوض شود، و تغيير ماهوى جامعه را همان تغيير نيروى توليد مىدانند، و از نظر اينها وقتى ماهيت نيروى توليد عوض شد، همه چيز در جامعه عوض مىشود و حتى انسان هم عوض مىشود.
پس باز مىبينيم اصل سوم ديالكتيك با اصل مسلم ما كه جاويدان ماندن يك سلسله افكار و قوانين است تباين و ناسازگارى پيدا مىكند.
٤. اصل چهارم همان اصل تأثير متقابل است. مفهوم اين اصل اين است كه هيچ چيزى در دنيا نيست كه در اشيا ديگر اثر نگذارد و يا از اشيا ديگر اثر نپذيرد، بلكه هر چيزى تمام كيان خودش را از اشيا ديگر دارد، يعنى وابستگى دارد به همه اشيا ديگر.
قدماى ما يك حرفى دارند كه از زمان هگل به اين طرف مورد قبول نيست و آن اينكه مىگفتند براى اشيا ذاتى هست (اعم از اينكه وجود باشد يا ماهيت) و در مرتبه زائد بر ذات، روابط و اضافاتى. اصل تأثير متقابل را قدما هم قبول داشتند و كار بهجايى مىرسيد كه وحدت عالم مطرح بود. حتى خود ارسطو مسأله وحدت عالم را به دو شكل مطرح كرده است كه يكى از آنها به اين نحو است: عالم حكم شخص واحد را دارد و اجزاء عالم به صورت يك سلسله اجزاى پراكندهاى نيست و يك دستگاه وابستهاى است و عالم يك كل تجزيه ناپذير است.[١] يعنى اين يك فكر عوامانه و ابتدايى است كه گفتهمىشود فلان شىء چرا خلق شد، اگر نمىبود چه مىشد؟ اينفكر ابتدا در ذهن مىآيد، ولى نه، هستى يكامر تجزيهناپذير است؛ يعنىامرش داير است بين نبودن يا همهاش بودن. اين حرف يك حقيقت مسلم و غير قابل مناقشهاى است و همين حرف است كه از يك جاهايى سر در مىآورد كه براى بسيارى افراد به قول حافظ:
|
در كارگاه هستى از كفر چارهاى نيست |
آتش كرا بسوزد گر بولهب نباشد |
|
در اين حد قدما هم قائل بودند كه همه چيز به همه چيز بستگى دارد. ولى آنها به اين شكل مىگفتند كه هر چيزى در مرتبه ذاتش چيزى است كه وابسته اشيا است، هگل آمد و گفت واقعيت اشيا جز نفس وابستگى چيزى نيست. اينها ديگر اين حرف را كه اضافه و جوهرى داريم و عرض و اينگونه حرفها را قبول ندارند و مىگويند: اصلًا هر چيزى جز اضافه چيزى
[١] - اين مطلب را آقاى طباطبائى نيز در يك جا از تفسير الميزان طرح كرده و رد شدهاند.