تفكر فلسفى غرب (از منظر استاد شهيد مرتضى مطهرى) - دژاكام، على - الصفحة ٢٠٦
ثانيه فلسفى را امور صد در صد ذهنى دانست در صورتى كه حكماى ما معقولات ثانيه منطقى را صد درصد ذهنى مىدانند ولى معقولات ثانيه فلسفى را ذهنى نمىدانند تفاوت ديگر اينكه يك نوع بيگانگىمطلق ميان معقولاتثانيه يا معقولات خود و اشيا خارجى قائل شد. وىگفت اينها صد درصد ساخته قبلى ذهن هستند يعنى اصلًا قبل از اينكه محسوسات (يا معقولات اوليه يا مقولات ارسطويى) بيايد اينها وجود داشتهاند. اينها مىآيند در ظرف آنها ريخته مىشوند اصلًا اينها جزء ساختمانطبيعى و ذاتى ذهن است. حكماى ما معقولات ثانيه را چه فلسفى و چه منطقى، جزء ساختمانذاتى ذهن نمىدانند؛ چونبه ساختمان ذاتى ذهن قائل نيستند.[١]
حل مشكل شناخت در فلسفه اسلامى
فرضيهاى كه فلسفه اسلامى دارد مشكل فلسفه جديد را حل مىكند و آن اين است كه اين حرف راست و درست است كه ما دو سنخ معلومات داريم، يك سلسله معلوماتى كه مستقيما از راه حواس ظاهرى و باطنى وارد ذهن ما شده ا ست كه اينها را ما مىگوئيم (معقولات اوليه) و يك سلسله معقولات و مفاهيم ديگرى كه از اين راه وارد نشده است، اما اينهايى كه از اين راه وارد نشدهاست پيشساخته ذهن نيست ذهن اساسا پيشساخته ندارد، بلكه همين معلومات اوليه بعد از آنكه از خارج وارد ذهن شدند وجود ذهنى آنها وضع ديگرى به خود مىگيرد.
چون وجود ذهنى بودن عين حكايتگر بودن از خارج است اين وجود ذهنى در همان حاليكه حكايتگر از خارج است در ظرف ذهن اين وضعيت را پيدا مىكند. اين وضعيتى است كه براى شىء پيدا شده است كه اين شىء در خارج وجود دارد، منتها وضعيت او است در ذهن اين در ظرف ذهن به شكلى است كه حكايتگر از خارج است ولى آن چيزى كه حكايتگراست خود همان ماهيت است، اين فقط نحوه حكايت او را تغيير مىدهد، حكايت او را عموميتمىدهد.
ولى آنچه من پيش خود ساختهام نمىتواند علم و معرفت باشد. علم ومعرفت وآگاهى يعنى علم من به اشيا خارج معرفت من نسبت به اشيا خارج، آگاهى من از اشيا خارج از چيزهايى كه همهاش مربوط به ذهن است و رابطهاى با خارج ندارد، علم و معرفت درست نمىشود.[٢]
[١] - شرح مبسوط منظومه، ج ٣، صص ٢٧٣، ٢٧٥، ٢٨٣، ٢٨٩، ٣٠٥، ٣٠٨، ٣٥١، ٣٥٦.
[٢] - همان، ج ٢، صص ٧٣- ٧١ و ٣٥٣.