تفكر فلسفى غرب (از منظر استاد شهيد مرتضى مطهرى) - دژاكام، على - الصفحة ٥١٤
برخى براى اينكه از اين تناقض رهائى يابند گفتهاند: خودِ انسان اين است كه هيچ خودى نداشته باشد و به اصطلاح خودمان انسان عبارت است از (لاتعيّنى) مطلق؛ حد انسان، بىحدى و مرز او، بىمرزى و رنگ او، بىرنگى و شكل او، بىشكلى و قيد او، بىقيدى و بالاخره ماهيت او، بىماهيتى است. انسان موجودى است فاقد طبيعت، فاقد هرگونه اقتضاء ذاتى، بىرنگ و بىشكل و بىماهيت، هر حد و هر مرز و هر قيد و هر طبيعت و هر رنگ و شكلى كه به او تحميل كنيم خود واقعى او را از او گرفتهايم.
اين سخن به شعر و تخيل شبيهتر است تا فلسفه، لاتعينى مطلق و بىرنگى و بىشكلى مطلق، تنها به يكى از دو صورت ممكن است يكى اينكه يك موجود، كمال لايتناهى و فعليت محض و بىپايان باشد يعنى وجودى باشد بىمرز و حد، محيط بر همه زمانها و مكانها و قاهر بر همه موجودات، آنچنانكه ذات پروردگار است زيرا حركت و تكامل عبور از نقص به كمال است و در چنين ذاتى نقص فرض نمىشود.
ديگر اينكه يك موجود فاقد هر فعليت و هر كمال بوده باشد، يعنى امكان محض و استعداد محض و لافعليت محض باشد، همسايه نيستى و در حاشيه وجود واقع شده باشد، حقيقتى و ماهيتى نداشته باشد جز اينكه هر حقيقتى و ماهيتى و هر تعينى را مىپذيرد، چنين موجود با آنكه در ذات خود لاتعين محض است همواره در ضمن يك تعين موجود است و با آنكه در ذات خود بىرنگ و بىشكل است، همواره در پناه يك موجود رنگدار و شكلدار قرارگرفتهاست. اين چنين موجود همان است كه فلاسفه آن را (هيولاى اولى) و يا (مادة المواد) مىنامند هيولاى اولى در مراتب نزولى وجود در حاشيه وجود قرار گرفته است همچنان كه ذات باريتعالى در مراتب كمال، در حاشيه ديگر وجود قرار گرفته است با اين تفاوت كه ذات باريتعالى حاشيهاى است كه بر همه متون احاطه دارد. انسان مانند همه موجوات ديگر در وسط اين دو حاشيه قرار دارد، نمىتواند فاقد هرگونه تعين بوده باشد، تفاوت انسان با ساير موجودات جهان در اين است كه تكامل انسان حَدِّيقِفَ ندارد. ساير موجودات در يك حدّ معيّن مىمانند و از آن تجاوزنمىكنند ولى انسان نقطه توقف ندارد.
انسان داراى طبيعت وجودى خاص است ولى برخلاف نظر فلاسفه اصالت ماهيتى كه ذات هر چيز را مساوى با ماهيت آن چيز مىدانستند و هرگونه تغيير ذاتى و ماهوى را تناقض و