تفكر فلسفى غرب (از منظر استاد شهيد مرتضى مطهرى) - دژاكام، على - الصفحة ٣٤٦
حكمت و فلسفه جديد يك امر قطعى است و يا مخالفانى دارد؟ بايد بگوييم نه تنها يك امر قطعى نيست بلكه شكست اين فلسفه قطعىاست. ماديين ابتدا به اين فلسفه چسبيده بودند ولى بعد مجبور شدند آن را ترك كنند. در ميان دانشمندان و فلاسفه اروپا و خصوصا از نظر علوم زيستى اين مطلب تقريبا قطعى است كه جهان را با توجيه مكانيكى نمىتوان تفسير كرد. امروز ديگر كسى ادعانمىكند (ماده و حركت را به من بدهيد جهان را مىسازم). لايبنيتس يكى از فيلسوفانىاست كه زود متوجه شد كه عالم خلقت بهاين سادگى نيست و غير از بعد و حركت، حقيقت ديگر در عالم هست هر چند خود او كه مىخواست جهان را براساس ديناميسم توجيه كند قادر به حل مشكل نشد.
اميل بوترو (١٩٢١- ١٨٤٥) يكى ديگر از اين كسان است. او نيز ادعا كرد كه موجودات جهان يكسان نيستند و آنها را نمىتوان يك رشته پيوسته به يكديگر فرض نمود. جمادات حكمى دارند و نباتات حكمى ديگر و حيوانات با هردو متفاوتند، انسان هم براى خود خصائصى دارد، هر چند او نيز اساس فكر خود را بر اساس نفى قانون عليت و لااقل نفى ضرورت على و معلولى نهاد و نظريه قابل توجهى ندارد.
برگسون نيز مكانيسم را قادر به حل جريانات كيفى جهان و بالاخص مسأله حيات نمىداند.
بحث ديگر اين است كه تلاقى فلسفه مكانيسم با فلسفه اسلامى در چه نقطه است؟ آيا همچنان كه معمولا اروپاييان و كسانى مانند فروغى كه تحت تأثير افكار آنها هستند پنداشتهاند، لازمه مكانيسم نفى عليت غائيه و نفى قوه و فعل و حتى نفى خالق است و لازمهانكار مكانيسمانكار قانون عليت و لااقلانكار اصل ضرورت على و معلولىاست؟
به عقيده ما اين گونه طرز تفكر از اساس غلط است. مكانيسم تنها با يك نظريه سر و كار دارد و آن نظريه (صور نوعيه) است و از همين جا با مسأله (ماهيت و ذات اشيا) ارتباط پيدا مىكند.
اكنون ما بايد ببينيم نظريه قدما درباره صور نوعيه بر چه اساسى بوده است و آيا با توجه به معلوماتى كه درباره اشيا پيدا شده است باز هم ضرورتى هست كه به صور نوعيه اعتراف كنيم يا ضرورتى نيست؟ مكانيسم جز اين نيست كه روابط اجزاء ماده را با هم از قبيل روابط اجزاء يك ماشين مىداند. يك جماد، همچنين يك گياه و يك حيوان و حتى يك انسان از نظر