تفكر فلسفى غرب (از منظر استاد شهيد مرتضى مطهرى) - دژاكام، على - الصفحة ٣٠٦
ما و هم مورد قبول شماست و اين همان پوستهاى است كه شما آن را به دور ريختهايد، اما شما معتقديد كه تضادها علتند براى حركتها و حركت هم به موجب ضرورت منطقى از تضاد ناشى مىشود و اين اعتقاد ناشى از قبول پوسته پوسته است (يادآورى مىكنيم كه حرف هگل اين بود كه حركت به طور ضرورت منطقى از تضاد نتيجه مىشود، و نمىتوانست توضيح بدهد كه حركت معلول تضادهاست.)
علم هم صد در صد ضد حرف هگل را مىگويد، علم از عليت سخن مىگويد. دستگاه بىنياز از ماوراء طبيعت ماركس، اساسى است مبتنى بر پوسته پوسته ديالكتيك هگل. اين است كه اين نظريه كه تضادها مىتوانند حركتها را توجيه كنند و نيازى به علت ماورائى نيست، در فلسفه مغرب زمين (البته در شاخه مادىاش) استنتاجى است بر اساس يك نظريه هگلى كه آن خود، پوسته دور انداخته شدهاى است. البته نمىخواهيم بگوييم چون آنان اين مطلب را قبول ندارند پس ما هم قبول نداريم، بلكه مىگوييم وقتى كه علت و معلول مطرح شد ديگر هم علم و هم فلسفه مسأله تضاد را به شكل هگلى (جريان ضرورت منطقى در طبيعت) نمىتواند قبول داشته باشد.
مسأله ناسازگارىها آن طور كه گفتيم معنايش اين بود كه در جهان ميان اجزاء جهان ناسازگارى است و اين ناسازگارىها شرط تركيبها و تكاملها هستند. اشيا متخالف جهان ابتدا كه به هم مىرسند با هم سر جنگ دارند، بعد آشتى كرده و تركيب شده و فرزندى به نام (مركب) را به وجود مىآورند. دو عنصر وقتى به هم مىرسند، درست مثل اينكه با يكديگر ستيزه داشته باشند، هر كدام مىخواهد ديگرى را تحت تأثير قرار دهد ولى وقتى كه اثر خودشان را به هم دادند در يك حالت متعادل و متشابهى قرار مىگيرند (مزاج) و وقتى كه تعادل برقرار شد موجود عالىترى به نام (مركب) به وجود مىآيد. اين است كه اگر اين تضادها نبود جهان به حالت اوليهاش بر قرار بود، همان عناصر پراكنده هيچ تكاملى نمىيافتند، نه معدنى بود، نه نباتى و نه انسانى و نه. ...
اين ناسازگارىها ناسازگارى بين دو شىء بيگانه است. بنابراين جريان طبيعت آن طور نيست كه هگل مىگويد. كجاى طبيعت نشان مىدهد كه ناسازگارىها در شكل هگلى باشد؟! گذشته از اينكه ثابت كرديم كه اصل حرفش درست نيست، ثابت مىشود كه با طبيعت نيز