تفكر فلسفى غرب (از منظر استاد شهيد مرتضى مطهرى) - دژاكام، على - الصفحة ٢٥٥
براى اينكه معما گشوده شود بايد غايت يا وجه و دليل وجود را در يابيم، چه اگر دانستيم براى چه موجود شده است، و به عبارت ديگر، چون معلوم شد كه امرى معقول است، طبع قانع مىشود و علت ديگرى نمىجويد، و روشن است كه هر چيز توجيه لازم دارد اما خود وجه، توجيه نمىخواهد.»
نقد ديدگاه هگل
سخن هگل، سخن درستى نيست. عليتى كه بنا بر فلسفه اصالت وجود ميان وجودات است غير عليتى است كه ميان ماهيات است. بنا بر فلسفه اصالت وجود، علت، معلول را توضيح مىدهد و اين مسألهاى است در سطح بسيار عالى.
خود عليت كه همان لميت و از علت به معلول پى بردن است از بزرگترين دليلهاست منتها او مىگويد ما عليت را تنها از راه تجربه مىتوانيم كشف كنيم و وقتى از راه تجربه كشف كنيم، تجربه تنها يك قضيه وجوديه است نه ضروريه. حرفش حرف راستى است، و حرف بسيار بسيار دقيق مرحوم آخوند در باب اتحاد عاقل و معقول اينجا زنده مىشود. شيخ و ديگران در باب علم بارى گفتند كه مناط علم او (لمّيت) است، يعنى ذات بارى علت تامه است براى موجودات و ذات بارى علم به ذات خودش دارد و علم به ذات خودش كه علت موجودات است قهرا علم به موجودات هم هست. جواب دادند كه اگر علم همان علم حصولى و ارتسامىباشد كه شما مىگوييد، يعنى علم به ماهيات، هيچ علم به ماهيتى نمىتواند علم به معلول آن ماهيت باشد و علم بارى تعالى محال است علم ارتسامى باشد چون لازمهاش اين است كه علم انفعالى باشد. ولى اگر علم به وجودها باشد نه ماهيتها، علم به حقيقت علت، به حقيقت معلول هم هست و به نحو علم حضورى هم خواهد بود چون وجود علت، وجود معلول است به نحواتم، به خلاف ماهيت كه ماهيت علت عين ماهيت معلول نمىتواند باشد چون ماهيتها متباين بالذات هستند. پس عليت و دليل هميشه دو باب جداگانه نيستند، عليت تجربى و علم انفعالى همين طور است ولى عليت وجودى اين طور نيست.[١]
شارحين كلام او نتوانستهاند مراد او را توجيه كنند، ولى شايد بتوان با دقتى دانست كه درد اين مرد چه بوده است.
[١] - همان، ص ٢٠٠.