تفكر فلسفى غرب (از منظر استاد شهيد مرتضى مطهرى) - دژاكام، على - الصفحة ١٩٧
كند، در اثر عادت پيدا مىشود. وقتى انسان زياد در مهالك قرارگرفت و تدريجا اين حالت در او پيدا مىشود. جود و سخاوت، و عفت و پاكدامنى نيز از اين قبيل است.
اما چرا در اينگونه عادتها ايراد امثال كانت وارد نيست؟ چون اولًا: خاصيت اين عادات اين نيست كه انسان خوى و انس مىگيرد، بلكه خاصيت آنها فقط اين است كه انسان تا وقتى كه عادت نكرده است ارادهاش در مقابل محرّكات كه در جهت خلاف است ضعيف است، ولى وقتى كه عادت كرد قدرت مقاومت پيدا مىكند. مثل همان چيزى كه فقها در باب ملكه تقوا و عدالت مىگويند. ملكه تقوا و عدالت در اين حد است نه در آن حد كه انسان اسير شود. از نظر روسو و كانت اراده اخلاقى ارادهاى است كه فقط فرمان عقل را مىبرد و ترك اين صفات، او را ناراحت نمىكند، فقط يك نيرو است و جز نيرو چيز ديگرى نيست.
ثانيا: علماى اخلاق كه به عادت خيلى اهميت مىدادند مىگفتند: عادت، كارى را كه بر حسب طبيعت براى انسان دشوار است، آسان مىكند. گاهى انسان مىخواهد كارى را انجام دهد كه بر خلاف طبيعت اوست. طبعا وقتى (سخت) براى انسان عادت شد و به صورت ملكه در آمد، آن دشوارى در مبارزه با طبيعت از ميان مىرود، نه اينكه خود، انسى براى انسان مىگردد. فرض كنيد كسى عادت مىكند كه سحرخيز باشد. اين آدم قبل از عادت به سحر خيزى وقتى مىخواهد رختخواب را ترك كند برايش سخت است كوشش مىكند كه اين كار را آسان كند. مدتى كه سحرخيزى كرد كم كم به سحرخيزى عادت مىكند، و اين چيزى جز آسان شدن آن نيست. به عبارت ديگر قبلا اسير طبيعت بود، در اثر اين عادت، نيرويى برابر با نيروى طبيعت پيدا مىكند و در ميان دو نيرو آزاد مىشود و آن گاه با عقل خود مصلحت انديشى مىكند و تصميم مىگيرد كه بخوابد يا بيدار بماند. اين را نمىتوان بد دانست. نمىتوان گفت كه انسان مدام در زير فشار طبيعت، با اراده و فرمان عقل سحرخيزى كند، وقتى كه عادت كرد، عادت را بشكند تا باز طبيعت در مجراى خود قرار گيرد.
ثالثا: در اينكه حاكم بر انسان بايد اراده اخلاقى باشد آنها از نظر مذهبى بحث نمىكردند، ولى ما كه از نظر مذهبى بحث مىكنيم بايد بگوييم اراده اخلاقى انسان بايد تابع عقل و ايمانش باشد. اما اينكه بايد حكومت عقل و ايمان را در وجود خود برقرار كنيم، آيا راهش اين است كه نيروهاى ديگر را در خود تضعيف كنيم خواه طبيعى باشد خواه تربيتى يعنى عادت؟ براى