تفكر فلسفى غرب (از منظر استاد شهيد مرتضى مطهرى) - دژاكام، على - الصفحة ١٠٤
آنها نسبت به اينها ناقص باشند، چرا؟ براى اينكه اگر آنها را مبدأ قرار ندهيد و عالم را اثر آنها ندانيد، بايد براى آنها صورتهاى سادهاى قائل باشيد كه هيچ فعاليت و فاعليتى ندارند، مثل نقش ديوارند و به همين جهت از افراد مادى ناقص ترند. افراد مادى در عين اينكه مادى هستند، افرادى حىِّ فاعلند، ولى آن افراد مجرد افرادى بلا اثرند. به علاوه همان طور كه گفتيم اين خلاف فرض شماست. اساس نظريه شما اين است كه افراد محسوس محتاج آن مفارقات هستند و آن مفارقات علل اينها مىباشند.
حال، اگر بگوييد اين افراد محتاج آن معقولاتند «احتياج معلول الى علّته»، مىگوييم اين احتياج يا لذاتها است يا لالذاتها. اگر لذاتها و لماهيتها باشد، از آنجا كه ماهيت افراد محسوس با افراد معقول مشترك است، پس افراد معقول هم محتاج به مفارقات ديگرند، كه در اين صورت نقل كلام به آن مفارقات مىكنيم و مىگوييم آنها هم باز محتاج به مفارقاتى از نوع خودشان هستند. و اگر بگوييد لالذاتها است، بلكه لأمر عارض است، مىگوييم: اين از شقّ اول بدتر است. معناى اين فرض اين است كه مثلا انسانهاى محسوس به حسب ماهيتشان احتياجى به رب النوع انسان و به انسان معقول ندارند، بلكه به علت اينكه مثلا قدشان چهار متر بود ديگر احتياجى نداشتند، و يا اينكه مثلا چون در زمين زندگى مىكنند به انسان معقول نياز دارند و اگر او را از اينجا بردارند و به كره مريخ ببرند ديگر احتياجى نخواهند داشت، يعنى مكان و محيطشان اين احتياج را به وجود آورده نه ذاتشان. فكر كنيد و ببينيد اين حرف سر از كجا در مىآورد؟ آيا مىشود احتياج يك شىء به شيئى كه اقدم وجودا است از او، به سبب عوارضى باشد كه آن عوارض آخر وجودا هستند از او؟ آيا مىشود يك شىء به واسطه عوارضش به علت خودش محتاج باشد كه اگر اين عوارض نبود احتياجى به آن علت هم نبود و از آن علت غنى بود؟ اگر چنين باشد، در واقع اين عوارضند كه آن علتها را علت كردهاند و اگر اين عوارض نبودند اصلًا آن علتها وجود نداشتند. و به تعبير شيخ، آيا مىتوان گفت كه يك شىء در ماقبل خودش عمل كرده است؟ آيا مىشود عوارض يك شىء منشا احتياج در همان شىء شود كه اقدم وجودا از خود آن عوارض مىباشد، كه اگر آن عوارض نباشد علت آن شىء هم وجود نداشته باشد؟
اين قهرا برهان ديگرى غير از برهان اول است. برهان اول بر اين اساس بود كه فرد مادى و