تفكر فلسفى غرب (از منظر استاد شهيد مرتضى مطهرى) - دژاكام، على - الصفحة ١٠٢
مىشود كه (الذاتى لايختلف و لايتخلّف)، اين ذاتى مشترك همان طور كه در ضمن فرد مادى وجود دارد در ضمن فرد عقلانى هم وجود دارد، چون فرض بر اين است كه فرد عقلانى و فرد مادى هر دو در حد و ماهيت شريكند و هر دو داراى ذات واحد و ماهيت واحد هستند. ذات واحد و ماهيت واحد در هر جا كه باشد يك گونه اقتضا دارد. پس نمىشود كه اين ذات واحد و ماهيت واحد در يك جا توأم بودن با ماده را اقتضا كند و در جاى ديگر اقتضا نكند. اگر بگوييم كه آن ذات و ماهيت لابشرط است از اينكه توام با ماده باشد يا نباشد معنايش اين است كه توام شدن اين فرد به ماده به اقتضاى ذاتش نيست بلكه به واسطه يك سلسله علل خارجى و عوارض خارجى است. مثل اين است كه سوال كنيم: چرا اين انسان سفيدپوست است؟ آن ديگرى بلند قد است؟ آيا اين به انسانيتشان مربوط است؟ آيا انسان از آن جهت كه انسان است، ماهيت انسانيتش اقتضا مىكند كه سفيد پوست باشد؟ اگر ماهيت انسانيتش اقتضا مىكند پس همه انسانها بايد داراى همين رنگ باشند.
بنابراين چنين نيست، بلكه اين انسان به واسطه يك سلسله شرايط خارج از ذاتش داراى اين خصوصيت شده است. معناى اين سخن اين است كه اگر انسان ديگرى هم داراى همين شرايط مىبود، او هم سفيد پوست مىشد. به عبارت ديگر اگر انسان سياهپوست در شرايط انسان سفيد قرار مىگرفت سفيد پوست مىشد و اگر انسان سفيدپوست هم در شرايط انسان سياه پوست قرار مىگرفت سياه مىشد، زيرا اين امر به حيثيت مشترك انسان بما هو انسان و به ماهيت انسان ارتباط ندارد، به علل خارج از ذات انسان ارتباط دارد. اگر چنين گفتيم معنايش اين است كه فرد مجرد بماهوهو هيچ مانعى ندارد كه مادى باشد و همين طور فرد مادى بماهوهو مانعى ندارد كه مجرد باشد، همان گونه كه اين انسان سفيد پوست هيچ مانعى نداشت كه سياه مىبود و آن انسان سياه هم هيچ مانعى نداشت كه سفيد مىبود.
و حال آنكه افلاطون فرد مجرد را حقيقت را جاويد و سرمدى و فرد مادى را يك امر حادث و فانى و داثر مىداند و اينها صفاتى نيستند كه به واسطه يك سلسله علل خارجى به اين افراد تعلق گرفته باشند. اين صفات كه مثل انتخاب محل زندگى نيست، كه مثلا از كسى سوال شود چرا در تهران زندگى مىكنى؟ بگويد اين سلسله علل موجب شد به تهران بيايم، از ديگرى سوال شود چرا به اصفهان رفتى؟ بگويد عللى موجب شد كه ما به اصفهان برويم.