نظريه شناخت - اراکی، محسن - الصفحة ١٧٤ - مقدمه نگاهى به تاريخچه مباحث معرفت در فلسفه اسلامى
طوسى (٥٩٧- ٦٧٢ هجرى قمرى/ ١٢٠١- ١٢٧٤ ميلادى) گسترش يافت و به تعريف جديدى از «علم و ادراك» منتهى شد.
در دوره پيش از خواجه نصيرالدين طوسى معمولًا در تعريف حقيقت علم و ادراك گفته مىشد: «هو الصورة الحاصلة من الشئ لدى العقل» اين تعريف از دوره ماقبل اسلامى به ارث رسيده بود، و فارابى و بوعلى سينا و ديگر فلاسفه نخستين دوره اسلامى نيز كم و بيش همين تعريف را به كار مىبردند، لكن از زمان خواجه نصيرالدين طوسى به بعد، ادراك به «وجود حقيقت و ماهيت شئ معلوم نزد عالم» تعريف شد، و بدين ترتيب علم و ادراك معناى ديگرى پيدا كرد، و به عنوان نوعى از وجود شئ معلوم نزد عالم شناخته شد[١].
اهميت مبحث «وجود ذهنى» تنها از اين جهت نيست كه تعريف جديدى از علم و ادراك به دست مىدهد بلكه بيشتر به اين جهت است كه پل ارتباطى ميان ذهن و عين يا مدرِك و مدرَك را مشخص مىكند و به همين دليل اساس و پايه معرفتشناسى فلسفى جديد بهشمار مىرود.
مبحث وجود ذهنى بنياد معرفت شناسى را در فلسفه اسلامى دگرگون ساخت، و طرحى نو در سازمان فلسفه معرفت پديد آورد، اضافه بر آن در تعدادى ديگر از مباحث مهم فلسفى؛ نظير: مبحث وجود و ماهيت، و
[١] . شرح مبسوط منظومه، ج ١، ص ٢٨٠ و پس از آن.