گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٢٢ - ٤٦ - آن ملاى سنى چه مى گفت؟
بين كوچه كرغك و دروازه هرات مسجد كهنه اى از اهل سنت بود كه پيش نماز آن ظاهرا مرد فاضلى بود كه از بازار شكارپور و غيره طلاب براى درس نزد او مى آمدند و او در دو محل شهر تدريس ميكرد.
يك روز كه اتفاقا مسجد كمى خلوت بود و او به من كتابى در علم نحو را درس مى داد گفت: مى خواهم مطلبى را بتو كه زبان فارسى را بلدى بگويم (او به اشتباه تصور مى كرد كه من از هرات و سنى مى باشم.) او گفت: در قندهار مردم شيعه وجود دارند كوشش كن آنان را به مذهب ما هدايت كنى. من از اين امر تعجبى نكردم اين يك امر طبيعى است كه هر صاحب دينى و يا صاحب مذهبى دوست دارد ديگران در دين يا مذهب او داخل شوند، ولى اين آقاى مدرس اضافه كرد: جان و مال (يادم نيست كه كلمه ناموس را هم گفت يا نه) مردم شيعه براى شما حلال است! يا هندوها و آمريكائى ها كه در قندهار هستند مراعات كن ولى با مردم شيعه مراعت مكن.[١]
خوب خوانند روشن فكر و مسلمان صاحب درد، تو ميدانى كه وقتى طلاب اين گونه كلمات را از استاد خود كه طبعا مورد اعتقاد شاگردان مى باشد
[١] - او به زبان پشتو صحبت مى كرد كه من به فارسى ترجمه آن را نوشتم. اين مدرس كه جز تلقين ديگران به او دليلى براى گفتار خود نداشت شايد هيچ فكر نكرده باشد كه براى چه شيعيان مستحق اين همه ظلم و ستم باشند و آيا قرآن و سنت اين نظر را رد مى كند يا قبول. خدا كسى را به مرض تعصب گرفتار نكند.